راز های ما

نا گفته ها بسیارند و ناگفته رازها بسیار تر

راز های ما

نا گفته ها بسیارند و ناگفته رازها بسیار تر

۷ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است


 خدایا آنکه توانا و بی نیاز است تویی و آنکه نیاز مند است منم, آنکه قادر مطلق است تویی و آنکه ناتوان است منم , آنکه بخشنده و غفار است تویی, آنکه گناهکار و خواهان بخشش توست منم, دارا تویی و بی چیز منم, دانا تویی و نادان منم,ستار تویی و پر عیب منم, آب تویی, گیاه منم, نور توی, کور منم, زندگی تویی, مرده منم, محبوب تویی, حبیب منم,  مسجود تویی, ساجد منم,  پس حال که من همه ضعفم و تو همه قدرت, باید عاجزانه به درگاه تو آمد, و چه طلبکارانه از تو می خواهیم و به خیال خود دعا  می کنیم که حتی در مقابل تو باید آرام و صبور و فروتن بلند شد و نشست.

 چرا وقتی بزرگ می شویم ترس هامون هم بزرگ میشه?

کاش همه ترس های دنیا مثل ترس از تاریکی بچگی بود.الان  ترس های من ترس از کار کردن برای کسایی که نه من آنها را می فهمم نه  آنها من رو  می فهمند,  ترس از زندگی آینده,  ترس از اینکه به خاطر  امرار معاش مجبور شوم روح و روانم را بفروشم,  ترس از اینکه هر روز بر استرس ها و فشار روانی زیاد بشه و من محکوم به تحمل باشم بدون اینکه کارم را با عشق انجام بدم...من باعشق وارد این وادی  شدم  می ترسم برای ادامه آن فقط  یه رباط بشوم  که اوامر بقیه رو اطاعت کنم تازه کلی فحش بشنوم که به شما چی یاد دادند... بدون اینکه در جریان سختی هایی که کشیدم باشند فقط به اون چیزی فکر کنند که اونا تو سن هفتاد سالگی بهش رسیدند و من هنوز جوانکی بیش نیستم کاش می شد شغلی داشته باشم که آقای خودم نوکر خودم باشم ...از این کارای آقا بالاسر دار پر ادعا خستم  و روحم رنجور... گاهی با خودم فکر می کنم کارهایی که خستگی فیزیکی داره خیلی بهتر کارهایی که خستگی روحی داره شایدم تقصیر از فاصله زیادیه که بین آموزش و بازار کار وجود داره ... نمی خوام تحلیل کنم فقط می خوام به آرامش برسم و مرگ راحت ترین راه برای رسیدن به آرامشه کاش زودتر از راه برسه تا از این همه ترس و استرس خلاص بشوم کاش...آدم ها از ناشناخته ها می ترسند به نظرم تنها دو نقطه ای که در زندگی معلومه تولد و مرگه پس ما نباید از این دو بترسیم ... چون تنها نقاط شفاف چرخه زندگی اند.

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید

ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم

جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر

نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها

حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ

متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها


این روز ها باز هم شبیه ده سال پیش کسی را می بینم ...انگار همه چیز تکرار می شود هر بار که او را می بینم قلبم تند تند می زند ... بیقرارم ...هم دوست دارم زودتر برسم که او را ببینم هم اینکه از کنارش سریع تر رد شوم نمی دانم او هم من را می بیند یا نه اما خدا در تک تک لحظات ما دو را می بیند از قلب او خبر ندارم اما خدا حال قلب مرا می داند و همین کفایت می کند... ولی فکر کنم او هم متوجه چیزی شده چون امروز که چندین بار از کنار هم گذشتیم لبخند ملیحی به چهره داشت ...قبلا به جد از کنارم می گذشت امروز اولین باری است که لبخند می زد تا اینجا دستگیرم شده که بی نهایت مهربان است... آرام و در این دنیا می شود به او اطمینان کرد خواستم از او بنویسم تا همانند گذشته حسرت نوشتن از او را نخورم و اینکه در گذشته ی زندگیم ردی از او به جا  ماند چشم هایش با من حرف می زنند با اینکه شرم دارم چشم در چشمش شوم وهمیشه سرم را می دزدم... چون او را کم می بینم دوست دارم تمام جزییات را بنویسم تا اینکه یادم بماند که چه شد...


بیا شمعی کنیم روشن بیا دنیا کنیم خاموش... بیا هر چه هست و نیست را کنیم فراموش
بیا تا خورشید زنده است ماه را زنده نگه داریم. بیا تا باران می بارد گلی را بر نیاندازیم.
بیا شمعی کنیم روشن، بیا دستی بگیریم ما، بیا در این سکوت تلخ کنیم با بوق سر و صدا. بیا تا گم شویم در خود بیا تا را ه رویم در این قدمگاه...
بیا تا ما در این خلوت کنیم صحبت ز غم ها و خوشی هامان، ز خوبی و بدی ها مان ز هرچه هست و نیست و بود و خواهد بود زهر چه تاکنون با دستمان کرده ایم نابود...
بیا تا نیمه های شب بیا با بدنی پر از تب بیا تنها شویم با هم بیا وجدان خوبم ... بیا غرقه شویم در خون در این دریای سرخ رنگ بیا ماهی شویم ...
بیا شمعی را روشن کنیم روشن ,  در این اوضاع بی رحم بین این آدم های بی غم بیا تا همچون بنفشه غرق در رویا شویم با هم...
بیا تا بخندیم ما به این دنیای وانفسا ... تنها چرا به خواب رفته ای چه وقت خواب است بیا تا بیدار شویم بیدار، کنیم خود را زهست و نیست بیزار. بیا و بگذر و بگذار تا من هم کنم گذر بیا با هم ببخشیم این دنیای زود گذر.




خدایا امروز می خواستم تو را از احوال زمین با خبر کنم.
قاصدی شوم البته نه خوش خبر برایت.
زمین جای بدی شده مهتر بر کهتر رحم نمی کند.
 خدایا ما اهل زمین نیستیم ما اهل آسمانیم.
زمین جای دیو صفتانی است که سود دنیوی می برند جای ماکه سودی نمی بریم نیست.
ما دلمان تنگ آسمان است... زمین را با  ما چه کار نمی دانم
شاید گوشه ای از زمین و احوالش را برایت گفتم ...
ولی روزی زمین دهان باز می کند و خودش برایت می گوید که چه به آن گذشته پنهان و آشکار، همه را خواهد گفت
من فقط سعی کردم گزارشی بنویسم از احوال این روزهای زمین برای خدا
شما هم برای خدا بنویسید احوال زمین را ...




کسی صدای سکوت تنهایی مرا می شنود!
شاید باید بلندتر صدا کنم!
ولی آیا از این بلند تر هم می شود تنهایی را فریاد کرد!
شاید من باید در تنهاییم غرق شوم. تنهایی من از جنس پاسخگویی نیست.
امروز کسانی را دیدم که صدای تنهایی هم را شنیده بودند.
گاهی نگاهی آشنا، تنهایی تو را پر می کند. لازم نیست حرفی بزند. تنها نگاه او تنهایی تو را پر می کند.
گاهی گفتگوی دو آشنا تنهایی من غریبه را پر می کند.
تنهاییم آنقدر بزرگ است که با دنیا پر نمی شود.
گاهی تنهایی مرا حضور معنوی خدا پر می کند.
گاهی آن کسی که فکرش را نمی کنی تنهایی تو را پر می کند.
گاهی یک مداد و کاغذ...
گاهی عامل مشترکی، گاهی چیزی و گاهی هیچ چیز. گاهی لبخند کودکانه یک طفل ...
تنهایی ما را پر می کند.