راز های ما

نا گفته ها بسیارند و ناگفته رازها بسیار تر

راز های ما

نا گفته ها بسیارند و ناگفته رازها بسیار تر

۱۰ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

 

یک لحظه ها یی توی زندگی هر کسی هست که تو می خندی ولی ته دلت غمگینه
 یک صورتک مسخره ... یک خنده ی احمقانه ای که به زور روی لبات نشسته 
 و تو نمیخوای لو بره که تو ی دلت چه خبره
و به آن خنده , قاه قاه رو اضافه می کنی. 
به جای اینکه حالت خوب بشه حالت بد می شه که توی این دنیا
تا بخندی همه هستن ولی وقتی که می خوای درد دلت رو بگی کسی نیست
کسی نمونه که از بار غمت کم کنه ... کاش هیچ وقت مجبور نبودیم
خنده های الکی تحویل هم بدیم وخودمون بودیم
 به راستی ما هر روز چند نقاب به صورت می زنیم
خود واقعی شما چه شکلی است???
 فکر کنم تنها جایی که به واقعیتمون نزدیکیم وبلاگ هامونه!

وقتی به پشت سرم نگاه می کنم ...
بعد از تو قلبم هرجا که پا می گذارد عجیب زمستان می شود ...
امروز تمام نوشته هایم را مرور کردم از آن سال های آشنایی با تو تا حال اثری از تو نیافتم!
حا ل که  دیداری مجدد , صندوقچه ی خاک خورده غرق دریای مرا باز کرد, در نوشته هایم حضور یافتی!
 کاش در همان سال ها آتشی را که حضور گرم و صمیمیت,  به قلبم زده بود, 
سایه ی حجیم ترس ها خاموش نمی کرد !
 تا زودتر از این , در برگ های اولین دفترچه کوچکم , بزرگ می آمدی!
 با اینکه سال ها گذشته از زمان دلداگی من, هنوز با دیدنت قلبم از شوق قوی تر از جای خود در می آید  و مرا رسوا می کند ... دیوانه!

 گاهی نمی شود تمام واقعیت را گفت ...
چون ممکن است به قیمت از دست دادن کسی تمام شود که تمام دنیا  توست...
چقدر سخت است انتخاب دو راهی داشتن تو با نداستن حقیقت و رفتن تو با دانستن آن
شاید بهتر باشد بدون این که چیزی بگویم بروم تا شاید یک عمر اگر چه با دلگیری ولی دوستم داشته باشی...
به قول ناصر عبداللهی عزیز ***
(از من نخواه با تو بمونم...
 تو هیچی از من نمی دونی... 
اگه بگم راز دلم رو...
 تو هم کنارم نمی مونی...)


 یکی را دوست می دارم...
 ولی افسوس که او هرگز نمی داند... نگاهش می کنم تا شاید از نگاهم بخواند که او را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند.
 به برگ گل نوشتم که تو را ای محبوب دوست می دارم...
 ولی افسوس , او گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند.
 صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت به دلدارم بگو ای عزیز تو را من دوست می دارم 
ولی افسوس ز ابر تیره برقی جست و گفت قاصد را میان ره بسوزانید ... افسوس

آدم ها در زندگی حتما اشتباه می کنند 
 بعضی ها زود به اشتباه خود پی می برند 
 بعضی ها نه !!!
 بستگی به  وجدانت دارد 
اگر خودت آن را به خواب ببری
 آن هم می خوابد...
 و دیگر به تو هشدار نمی دهد 
تو هم در چاه اشتباه بیشتر فرو می روی 
 اما اگر وجدانت بیدار باشد مدام به تو طعنه می زند 
 به قلبت نیشتر می زند که اشتباه می کنی
 تو به خودت می آیی ...دست از آن کار می کشی 
پس هیچوقت برای وجدانت لا لا یی نگو!!!!

چشمانم را بستم...
 تا تو حلقه اشک چشمانم را نبینی...
 اما اشک نامردی کرد و بر روی گونه نشست تا شاید تو آن را ببینی...
 اما تو باز آن را ندیدی و آن خودش را به چانه رساند تا تو آن را ببینی...
 ولی تو حرمت آن را شکستی و آن به زمین افتاد و محو شد...
 و من شروع کردم به خوردن بادام زمینی و نمی دانم
چه زمانی می شود که دیگر بغضم را با بادام زمینی نخورم 
و های های بی آنکه نگران باشم دفترم را اشک باران کنم

پیش از این ها فکر می کردم خدا
خانه ای دارد میان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها 
خشتی از الماس و خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه، برق کوچکی از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او


 الهی هوای دل هایمان مثل هوا  شهرمان سرد نباشد!!!!! 
فریاد بی صدای هموطنمان را بشنویم!!!  اندکی مهربان تر باشیم...و پناهی باشیم در روزهای سخت تا خدا نیز پناه ما باشد در روزهای سختمان!!!

 گاهی باخودمم فکر می کنم که این مورچه ها
 که مدام دور خودشون می چرخند بالاخره خانه خود را
 پیدا می کنند آخه یک مورچه الان یه ربعه که داره
 روی کاغذ کتاب من می چرخه...

 این روزها بارها از خودم می پرسم که ...

چرا یه سری از کارها رو هر چه تلاش می کنی

جلو شو بگیری بازم اتفاق می افته

ولی یه سری ها رو هر چه تلاش می کنی

 اتفاق بیفته دست نیافتنی تر میشه 

 و رنج قلبت بیشتر میشه چرا?????