راز های ما

نا گفته ها بسیارند و ناگفته رازها بسیار تر
راز های ما

به سراغ من اگر می آیید
،نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من‌!
به یاد سهراب سپهری عزیز

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات

۴ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

دلم چون شهرِ بى باران هوایى تازه مى خواهد

خیالم تر شدن در کوچه بى اندازه مى خواهد


ببندم چتر و دستانم به رویش باز بگشایم

بیابانم که آغوشم نَمى پاییزه مى خواهد


غبارى شهرِ دل را در سکوتى تلخ پوشانده

چنین شهرى دلش بارانِ پر آوازه مى خواهد


 نمى بارد درونم ابرِ دلتنگى عجیب این است

که باریدن ز چشمانم چو من انگیزه مى خواهد


زمین مى لرزد اما او ز ماتم ها چو این مردم

پس از غم ها و رفتن ها دلش پس لرزه مى خواهد


خداوندا در اینجا شهر بى موسى عصایى نیست

ز آسمانت زمین اعجازِ چندین روزه مى خواهد


بهارى بس مه آلودست و برگشتن بسى دشوار

پرستویى مهاجر راه را پاکیزه مى خواهد


نوشتم از چنین سیلى ز حسرت هاى بى باران

که آینده ز عبرت هاىِ ما هم موزه مى خواهد

پ.ن : حیفم اومد حالا که گفتمش شما نخونین :)

۲۲ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۱ ۲۴ دی ۹۶ ، ۱۸:۵۴
رویا رویایى

دلم براى هممممتون

 تنگ میشه خیلى^_^

۱۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱ ۰۵ دی ۹۶ ، ۰۱:۳۴
رویا رویایى

وقتى دورى اضطراب نبودنت تمام مرا فرا مى گیرد...زمانى

 که در کنارم هستى تو را از خود دور نگه مى دارم...

 دوست داشتنت چه تناقض عجیبى درونم ایجاد کرده...

این روزها عجیب شده ام ... حرف هایت مثل طراوت باران 

نفسم را تازه مى کند و  چشم هایت سایه سار تن خسته ام 

مى شود ...به خودت نگفتم اما خنده هایت روحم را نوازش 

مى دهد ...بدون اغراق در کنار ساده بودنت آرامم آرامِ آرام... 

دغدغه ها و ترس هایمدر کنارت جایش را

به شادى و خنده ى از ته دل مى دهد... خودت نمى دانى

چه شیرین است تو بنویسى و من بخوانم  تو حرف بزنى و

من سکوت کنم  تو نگاه کنى و من در چشم هایت غرق شوم ... 

روز هاى سردم نوازش دست گرمت را کم دارد و شب هایم 

حسرت شب نشینى با تو را...هر لحظه دلم هواى مهربانیت را 

مى کند و به یاد دوسَت دارم گفتن هایت اشک در چشمم 

حلقه مى زند و آسمان دلم مى بارد... دلم برایت 

بیش از اندازه ى کهکشان ها تنگ است مهربانم...

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۰۴ دی ۹۶ ، ۱۹:۵۷
رویا رویایى

آهى گرم مى کشم در آغاز زمستانى سرد 

تا پنجره هاى حسرت 

که پشت شیشه هایش منتظر رد پاى تو هستم

تار شوند...

سکوت مى کنم تا صداى باران 

و بوى خاک

زندگى را به یادم آورند 

 و نبودنِ تو را بر سرم فریاد بکشد

و حسِ سرماىِ دستم 

که به قفسِ پنجره دخیل بسته است

جاىِ خالىِ دستِ گرمِ تو را 

به تصویر بکشد

و عقربه ها، لحظه هاىِ نبودت را 

بر سرم آوار کند

دست از هیایوى دنیا مى کشم تا

در زیر خرابه هاى دلِ ویران شده ام

در جستجوى صداى تو باشم ...

بعد از آن شب باید شهرى را قدم بزنم که

در هر گوشه اش لبخند تو جا مانده است

و در شهرى زنده بمانم که 

معصومیت و درخشانى چشمانت را

هر صبح، خورشید به نگاه پنجره ها مى بخشد 

کاش به یکباره سایه ات را در شبى گم نمى کردم 

کاش حجم نبودنت دنیایم را پر نمى کرد ...

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۶ ، ۲۱:۰۱
رویا رویایى