راز های ما

نا گفته ها بسیارند و ناگفته رازها بسیار تر

راز های ما

نا گفته ها بسیارند و ناگفته رازها بسیار تر

۶۶ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است


نفس را می شمارم به شرطی که همدم تو باشی
برای من درد ها نوش است اگر مرا مرهم تو باشی

 نگاهم را نمی گیرم ز چشمانت عزیز من  
 نه خجلت می کشم از آن مسلک که نامحرم تو باشی

  بهشت خرم ارزانی حوریان و قدسیان باد
 مرا با تو خوش است جا نا هر چند جهنم تو باشی

  وفا را عهد کردم با ضمانت نامه ی جوانی
  نباشد باز گشتی از آن که هم قسم تو باشی 

 چه باک از بی خوابی هر شب بدون رویا 
  که اشتیاق دیدار رویا هر صبحدم تو باشی

  بکوبم پای در شن های داغدار بیابان ها 
  شفا می طلبم هر شب که آب زمزم تو باشی 

 هراسم نیست تا ابد زمین گیر گناهی باشم 
 خطا کار دو عالم که حوای سیب آدم تو باشی 
    

    


 هر بارمی رانی از پیش خود مرا آخر چرا

باز می کشیدم غمزه ی چشم تو را آخر چرا


می نشاندی با هر سخن دشنه ای بر قلب من

 هر بارتحمل می کنم این افترا آخر چرا


در هم شکستی با سنگ غرورت جام دل

آگاه بودی از نازک دلی شعرا آخر چرا


من غرق در اقیانوس نا آرام درد عشق تو

این درد را مشتاق شدم پذیرا آخر چرا


دل ما را گره ای کور زده چشم کور عشق

کاین مسیر عشق ندارد قهقرا آخر چرا


هر چند زخمی آن مژگان تو بودم این چنین

هرگز نمی یابم چشمی چنین گیرا آخر چرا


در دره ی عمیق آرزومندی عشقت افتاده ام

اکنون جز دستت بگیرم دست که را آخر چرا


نیرنگ بسی دارد جادوگر هفت خط شهر عشق

آسان بنمود سختی این ماجرا آخر چرا


گفتم تو را نروی حال می گویم فراموشم کن

تار بین عشق و نفرت پاره شد قضارا آخر چرا


دل من که میخانه عشاق و پای کوبان عشق بود

از جور و جفای توگشته غم سرا آخر چرا

 

 چنان در مرداب تنهایی خود غوطه ور بودم 
اسیر دلگیری ها و کوچه ای بی گذر بودم 

 دلم هرگز نمی شد پای بند هیچ شهری 
 همانند ماهی دریای آزاد در سفر بودم 

 بدون دلواپسی ها و باید ها و نباید ها 
 من آن روزها دیوانه و عاشق خطر بودم 

سکوتم را شکستی و به مصداق وعده ی خدا 
درونم قیامت به پا و من, منی دیگر بودم 

 دلم سهل است نفس هم  پای تو ماند 
از این رو جز تو به کل مردها کافر بودم 

چنان غرق آرامش و سبزی نگاهت شدم 
 که کمتر دنبال حوادث و دردسر بودم 

 همه می گفتند آرام دل بی قرار من بودی 
 هزار آه و افسوس من خودم بی خبر بودم  

 جفای بیشمار تو را بخشیدم با این حال 
چرا گفتم برو و از رفتنت مکدر بودم

***آهنگ آینده سیاوش قمیشی زیبا و دوست داشتنی به نظر من البته***

کاش هرگز رویا ها پر پر نشوند کاش

 

 

آهنگ آینده سیاوش قمیشی

 

 همین یک روز هفته را که می آیی ما را بس
 هنوز گوشه ی چشمی به من داری ما را بس 

 اگر چه دل رنجور و زخمی و بیمار می شود 
 طبیب یک لحظه از عمر درازی ما را بس  

 همان یک روز برای من دفتر خاطره می شود  
 هوس یار دیگری به سر نداری ما را بس 

 دلم به جای خود, خرد این بار تو را می طلبد 
 مرا لایق مقام مجنون کرده ای ما را بس 

 شدی یوسف و ز کنعانم می روی حرفی نیست 
کمی بوی پیراهن و دعایی که می کنی ما را بس 

 نشانه ی تو سرابی در بیابان تنهایی من
 چنان که تشنه ی ناامید را امیدی ما را بس 

  نمی آیی و چندان خوابی نمی آید به چشم 
 تو در کوتاه ترین خواب رویایی ما را بس 

 بمان محبوب من بی چشم سیه و قامت سرو 
شدی در چشم مجنون من لیلی ما را بس 

ای دریغا مجسن چاوشی و سینا سرلک
 
***امیدوارم گوش کنید و لذت ببرید***

 

در هیاهوی شیون روزهای هفته 
نیستی و ندیدی بر من چه گذشته 

 آه سرد با بی رحمی و بغضی خشن 
لشکر اشک با بیداری به چشم تاخته 

 برف سوزناک از غم هجرانت که آمد 
 فصل گرم رویا از سرزمین خواب رفته 

 باز کرد معجزه ی عشق قفل گنجینه دل 
 بی تو دل شده در قفسی با زنجیر بسته 

 با تو شادتر از غنچه ها و سر به هوا 
 بی تو برگ پاییزی از سربه زیری خسته 

 منی که ماهی قرمز حوض فیروزه ای بودم 
بین آب های بلورین که مهتاب خفته 

بی تحرک و دل مرده و سرد و بی روح 
 همچو بی قراری کشتی به گل نشسته 

 عشق بی نظیر مجنون باش لیلی افسانه 
 این زمانه را فرهادی نیست به کوه رفته 

 سپاس خدا را که شب را مایه ی آرامش قرار داد!

اختصاصی برای بن بست اردیبهشت 

 

 

*** هر کدوم از عزیزان تاریخ تولدش رو بگه یک آهنگ پیش من دارند***

 

آهنگ میلاد سیاوش قمیشی

 تقدیم به همه ی دوستان وبلاگ نویس عزیز

***امیدوارم لذت ببرید***



 آهنگ سرما نزدیکه مهدی یراحی 

گفتم به تو شرط عشق چندین بار

بیهوده مشو ای دل از آن غصه دار

باید که برفت این سفر به طولانی عمر

با پای برهنه در امتداد مسیری دشوار

هر بار که راهی شدی به این شهر غریب

آن چه را که نیاز داری با خود بردار

بیش از همه با مهرو محبت و گذشت

تا دال ابد مست باش و نشو هوشیار

از هیچ نترس و تنها یک شبی راهی شو

ای دل تو بدان که هر گلی دارد خار

هرگزبه حقیقت رویای خود تردید مکن

خاری تو اگربه گل دیدی نشو بیزار

ای دل به تو گویم پندی گوش بگیر

با خود طرحی از چشمش نگهدار

سیه مژگانی بلند دارد آن دوست

ساحل دریای عشق است و موج دار

!بچه های کنکوری عزیز به فکرتونم!

این آهنگ را گوش کنید کمی روحیه بگیرید و دوباره شروع کنید و غصه نخورید!!




آهنگ بیست هزار آرزو چاوشی

آهنگ فصل آخر گروه دال

لینک آهنگ فصل آخر




اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش
که به تلبیس و حیل دیو مسلمان نشود(جناب حافظ)
مگر این که امشب اسم اعظم کاری بکند
 ما که ناتوان در کار خویش سرگردانیم(خودم)

 گذر از کنار دلت  که تقدیر بود 
 کاش حرف های تو بی تاثیر بود 

عاشق شدم و گفتم دوست دارم
 رفتی چه زود و گفتن من دیر بود 

از بی وفایی تو کابوس شد رویا 
بیچاره دل ساده که پیشت گیر بود 

 صحبت تو همه مکر و نیرنگ و فریب  
زود باورم شد عشقت بی تقصیر بود 

 صد بار خواستم از نگاهت بگذرم اما 
نشد چون پای چشمم به زنجیر بود 

 یادگاری  جای مانده از تو تنها 
 قاب  خالی شده از تصویر بود 

 عقربه ها ی خسته بعد از رفتنت  
روی ساعتی که رفتی بی تغییر بود 

موهای خرمایی که دوست داشتی 
نیستی که ببینی چه سفید و پیر بود 


 هر وقت که نا نوشته ای با قلمم نوشته می شود 
 قطعه ای از پازل قلب گمشده ام می شود 
 برای همین هرشب تمام نوشته هایم را می خوانم 
 و کنار هم می چینم تا پازل را کامل کنم 
اما معمایی شده هر چه بیشتر می نویسم 
قطعات گم شده بیشتر می شوند
 قلبم را میان نوشته هایم گم کرده ام 
  نشانی آن این است سرخ و مهربان از گونه ی تپندگان 
 اگر کسی قطعه ای از آن را میان نوشته هایم یافت
 به من بدهد تا پازل را کامل کنم 
 بی جهت نیست که دلتنگ نوشته ها یم می شوم هر شب  

تنم رنجور و دلم خسته از حادثه هاست
 حادثه هایی که گذشته و تلخ گذشته 
 و عواقبش ادامه دارد 
 روی آینده هم که غبار نشسته 
 اگر سکوت کنند همه 
چه کسی پاسخ گوی درد بی دواست 
تمام لذت خواب  عدم آگاهی از بیداری است 
 چه کسی می گوید خواب زیادی خوب نیست 
 خواب دوست داشتنی ترین فراموشی دنیاست 
من  که می خواهم بقیه ی عمرم را 
 در خوابی شیرین باشم تا در بیداری تلخ 
وقتی قدرت تغییر تقدیر را ندارم 
یهتر همان که شاهد تغییرات اجباری نباشم 
 بهتر است آرزو نکنم چون نمی توانم  
زندگی آوار آرزوهای محال است 
 که پس لرزه اش نا کامی است 
 انسان تنها عابر این گذرگاه وحشتناک است 
که نامش زندگی و مرامش
غیر قابل پیش بینی, هیجان انگیز و غم انگیز 
 این احساس پوچی است که بر همه چیز سایه انداخته 
حتی بر عشق که صبوری بر فاصله هاست 

بخشید که تلخ نوشتم همیشه که حال آدم خوش نیست وقتی هم هست واقعی نیست بازم معذرت می خوام

بی من سه نقطه ها را به که تقدیم کرده ای 

 شب های بی مرا با که تقسیم کرده ای 

انگار لحظه های بودن او را تقویم کرده ای 

 یا قاب چشم خود را به عکسش تسلیم کرده ای  

 با هم زدن پلکش, قلبت را تنظیم کرده ای 

 من را تنها در جهنمی با عذاب الیم کرده ای 

 اندک زمانی با دل, او را سهیم کرده ای 

ای کاش بدانی که مرا مقیم کرده ای 

 عشق و آشتی را تو به من تفهیم کرده ای

 آه, پایه هایش را با دیگری تحکیم کرده ای 




 قهوه را با رنگ چشمانت که نوشیدم بمان 
 خواب من تصویر بیداری تو ابرو کمان 
 ای که هم دردی و هم درمان جان 
 این چنین تا کی دلت با من شود نا مهربان 
 وزن شعرم شو از بی وزنی آن گیسوان 
 کرده رویا را پریشان تاب دادن های آن 
یاد دارم صحبت از رفتن نشد در اولین دیدارمان 
 پس چه شد رفتی و تنها تر شدم من بعد از آن 
 من فدایی آن نگاهت با تمام روح و روان 
 هر نفس آهی کشم جان سوز که دور است کاروان 

بعد ندیدن تو، دنیای من بی رنگ بود

زندگی یک شهر باکوچه های تنگ بود

عمر من شاهد تکرار بی اختیار ثانیه ها

قلب من، بی تفاوت تر از سنگ بود

شبم بیدار، بدون رویایی برای فردا ها

روز بیهوش از جنبش بی قرارآونگ بود

حرف هایم قدیمی بوی کهنگی می داد

دلم در تدارک انتقام و جنگ بود

عشق یک واژه ی بی روح و بی معنی

سه حرفی خاک خورده ی فرهنگ بود

آفتاب، خاکستری و سرد و بی مهر

سکوت مطلق سازهای بی آهنگ بود

پوچی را با نبودنت کشیدم به رخ ماه

بی تو تنها چاره اش، باختن رنگ بود

کاش می دانستی که از زمان رفتن تو

تمام وجودم، بی تو گوش به زنگ بود

اندکی می ماندی پس از شروع طوفان

شاید سهم من، سایه های سیاه مرگ بود