راز های ما

نا گفته ها بسیارند و ناگفته رازها بسیار تر

راز های ما

نا گفته ها بسیارند و ناگفته رازها بسیار تر

۲۵ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

تا آمدم مجنون شوم لیلی که خود افسانه شد

 دیوانگى شد زندگى، آخر که را دیوانه شد


یک بار من کردم نظر با چشمِ دل نی چشم سر

تکرار کردم تا سحر، دل هم تماشاخانه شد


دیدم چو چشمت ناگهان نرگس شکوفا شد ز آن

مستی بچرخاند مرا جانم همی مستانه شد


در روز دیدارت که من، اشکی ز شوقت داشتم

لبخند بر لب مى زدم مجلس بسی شاهانه شد


محتاجِ چشمانت شدم شاه از گدایى من شدم

اشکم بریزد با وفا باقی همه ویرانه شد


آشفته گیسو می وزد اقبال من بر آینه 

بی تاب شد طوفان ز آن دیوانگی جانانه شد


موجش که بر ساحل رسد دریا به پایان می رسد

دل غرق آرامش شود جانم همه شکرانه شد


سازم چو کاخى در دلت در کنج تنها ساحلت

ناگه تو رفتى بى خبر کاخم به دل غم خانه شد

  

غصه به جانم ریشه کن، ای شمع اکنون گریه کن

ای یار آتش زن مرا جانم تو را پروانه شد


 روزی تو می آیی که من دیگر نه جان دارم نه تن

خوش آمدی ساقی بیا افسوس پر پیمانه شد


دل با دلت شد آشنا با عقل مدهوشت شدم 

یادم نیامد هیچ کس رویا شبی بیگانه شد

وقتى که دل تنگت شَوم دل را به دریا مى زَنم

در دل ترانه هم چو نى با سازِ شیدا مى زنم


گوید چو مى آیى صبا همره شدم با غنچه ها

شب را رها کردم دم از خورشید فردا مى زنم


عشقم تو را افزون تر از بلبل به گل ها مى شود

فریاد دوسَت دارم از دل شد که رسوا مى زنم


عاشق مَنم معشوق کو، لیلى مَنم مجنون کجا

جایى که او باشد مَنم میخانه آن جا مى زنم


لحظه ىِ دیدارت شود چشمم که روشن مى شود

غم را رها من مى کنم شادى به سُرنا مى زنم


دیدى سحر شد پس بیا شب در به در شد پس بیا 

تنها شدی من هم پل از تنها به تنها می زنم


چشمم به عکست خیره شد داغم ز دورى تازه شد

من بوسه ام را بر رُخت آرام و زیبا مى زنم


آهى کشیدم کز دلم ناگاه توفانى شدم

بارد چو باران از سما اشکم به سیما مى زنم


عاشق شدم من بى وفا با من تو کردى صد جفا

من صحبت از حُسنت که در، پنهان و پیدا مى زنم


عشقت که دل را معجزه یادت به یادم خاطره

امشب نیایى تا سحر من سر به رویا مى زنم


من عاشقی دل خسته ام دیوانه ای سرگشته ام

محبوب من رفت از برم مجنون لیلی گشته ام


آخر کجا باشد مرا درمان این دیوانگی

لیلی نیامد بهر من دنبال لیلی رفته ام


مرهم تویی همدم تویی درمان دردم هم تویی 

دردم که بی درمان و من از هجر لیلی خسته ام


لیلى تو رازم را مگو رازى که من گفتم تورا

من رازها دارم ولى تنها به لیلى گفته ام


دل را نمی دادم کسی دل هم نگیرم از کسی

دل را که با زنجیر بر زندان لیلی بسته ام


خود را در آغوشش زدم همسان آن پروانه ها

بی بال جانم را در آن آغوش لیلی کشته ام


خود گر چه می دانم خدا لیلی نمی خواهد مرا

در راه عشقم پنبه را با یاد لیلی رشته ام


آن خشت خامم از قضا سر شد جوانی پر خطا

با آتشى از فتنه ی لب های لیلی پخته ام


از خواب من یک شب گذر کردی و شب های دگر

خوابم نمی آمد اگر از عشق لیلی خفته ام


رویای در خوابم شدی من مست آن رویا شدم

لعنت به بیداری که از رویای لیلی رسته ام




خیلی وقت بود جای آهنگ خالی بود

تقدیم به همه ی دوستای گل وبلاگی

راستی به گروه دوستان وبلاگ نویس در لینک زیر بپوندید

**لینک**


آهنگ تو که حساسی رضا صادقی و بابک جهانبخش

مجنون ترین لیلى شدم مجنون کجا رفتى بگو

از هجر جانا من شدم دلخون کجا رفتى بگو


دل بر تو بستم نازنین یک دم تو بازآ و ببین

در کلبه ى احزان شدم محزون کجا رفتى بگو


یوسف تو باشی عشق من همچون زلیخا می شود

امشب ز بتخانه روم بیرون کجا رفتى بگو


از عقل تا دیوانگى تنهاى تنها مى روم

صد ساله ره یک شب روم اکنون کجا رفتى بگو

 

دریاى بى آبى شدم آن دم که شورآبى شدم

مرگى بیامد بد تر از هامون کجا رفتى بگو


اى عاشقان اشک مرا لبخند یارم پاک کرد

اشکم ز آن لبخند شد مفتون کجا رفتى بگو


رفتى نگاهم مات شد مبهوت آن یک راه شد

راهى دگر رفتى شدم مغبون کجا رفتى بگو


پیش از وصالت مرگ من گر باز آید سوى من

من مرگ را هم مى کنم مدفون کجا رفتى بگو


با من نگفتى مى روى از عشق حرفى مى زدى

بر عشق خود زین رو شدم مظنون کجا رفتى بگو


من شعر را احساس را با خاطرت گویم ولى

بازآ که آهنگش کنى موزون کجا رفتى بگو

این شعر رو با وزن دیگرى ولى با مفهومى نزدیک به یکى از شعرهاى اخیر وبلاگ نوشتم 

و قدردان کسى هستم همیشه یاریم مى کند.

من آماده بودم که عیبت بگویم

تو گل تر ز آنى که خارت بجویم


چو خواهم که رویت ببینم نگارا

از آن رو که ماهى به شب ره بپویم


سیاهى چشمت به شب هم نماند

که شب هم ز آن رنگ بازد چو مویم


ز هجرت نمانده غبارى به چشمم

به اشکم غبارى ز دل هم بشویم


دعا کن که روزى، اشک شوق ریزم

در آن روز، وصالت شود آب رویم


بسى چاه گشتم که یوسف ببینم

به یادم نیامد که خالى سبویم


نبودى و غم ها به جانم نشیند

چو آیى به پا خیزد از خلق و خویم


به هر جا که رفتم دگر خود ندیدم

که آن آینه دق شده رو به رویم


تو بودى که هر شب به یادش بخوابم

همانى که خواهم بیاید به کویم


امیدى به دیدار یوسف ندارم

به چشمان کورم که عطرش ببویم



خواب به چشمانم نمى آید
انگار آن هم رفته هوایى بخورد
مثل دل که رفت هوایى بخورد 
و عاشق شد
از آن روز دیگر کسى دلِ من را ندید
دلم گم شد 
در هیاهویى که چشم تو بر پا کرده بود،گم شد
امشب خوابِ من هم نیست
اوهم عاشق رویا شد
اوهم گم شد
از حیرانى چشم من 
پیداست که سه گم شده دارد
نخست چشم تو را گم کرد
و هم زمان دل گم شد
و حال که خواب هم نیست
مى دانم پیدا کردن چشم تو
ارزش این همه گم شدن را دارد
اگر چشم تو را پیدا نکنم
من خودم را هم گم می کنم
 گور مى کنم
و اما تو
تو جعبه ى گم شده هاى من هستى
هر چه گم می شود می دانم که پیش توست
دل و خواب هر دو به سوی تو پرواز کردند
چشم تو خواب و دل من را جلد خود کردى 
مجنون تو شدم
عقل هم دیگر ندارم
هر چه از من باقى مانده با خود ببر
به جای آن چشمت را بیاور
هر چند مى دانم در این معامله 
باز هم تو ضرر مى کنى


مجنون ترین لیلى گشتم نیامدى

بار سفر از جوانى بستم نیامدى


گفتى که من دل سپردم بر جهان خویش

من دست از این دنیا شستم نیامدى


فاصله از عقل تا مرز جنون زیاد است

صد سال راه به شبى رفتم نیامدى


یوسف تو باش من که زلیخا شدم تو را

تنها بتى که من بپرستم نیامدى


گفتى که باز مى آیى گر تو را جویم

نزدیک و دور را جستم نیامدى


سخن از عشق که نباشد خوش است سکوت

با هر زبان سخن از آن گفتم نیامدى


باور کن اشک و آه من از چشم هم گذشت

لبخند هم که گرفته ماتم نیامدى


رفتى نگاه من مات به قطار ماند

من تا قطار بعدى هستم نیامدى


کارم تمام است مرگ آمد سراغ من

از مرگ هم مهلتى بگرفتم نیامدى

من گذشتم از عشق دل اما نمى گذاشت

رفتم از عشق بگویم که حیا نمى گذاشت


چه کنم زمان چو رودى گذرد پر از شتاب

تا نوشم از جوانى دنیا نمى گذاشت


از دور ساحل عشق آرام مى نمود

امواج گیسویت دریغا نمى گذاشت


همه تن سراب مى دیدم در میان کویر

چشمت خدا گر آبى دریا نمى گذاشت


هر بار دل، مرا برد به آستانه عشق

افسوس که این پا و آن پا نمى گذاشت


باز آمدم به دیدار تو آشتى کنم

هربار ماجراى آن دعوا نمى گذاشت


کاش تقدیر، من را بر دل تو مى نوشت

من را جدا تو را تنها نمى گذاشت


تو بیا که آسمان ابرى شد مثل دلم

باران مجال بارش اشک را نمى گذاشت


یوسف ز بند که رهایى را نمى چشید

گر پا به دام عشق زلیخا نمى گذاشت


آغوش توست رویایم به وقت مرگ من

مى خواستم بمیرم رویا نمى گذاشت


من گلِ عشق را هر روز پرَ پرَ می کردم 
تا به دوست داشتن تو برسم
و هر بار که گلبرگی را 
از شاخه ی آن جدا می کردم
 از خود می پرسیدم
دوستم دارد؟
دوستم ندارد؟
گاهی با خود می اندیشم 
چون که گلبرگ را از شاخه جدا می کنم
آهی می کشد و من را نفرین می کند
برای همین هر بار می رسم به "دوستم ندارد"
کسی نمی دانست 
گلِ عشق باید چند گلبرگِ دیگر داشت 
تا می رسیدم به "دوستم دارد"
کاش بودی
کاش بودی و سرت را روی دامانِ من می گذاشتی
 و باز هم گل هایِ عشق را روی آن می کاشتی
آخر چیزی به پاییز دامانم نمانده است
گل ها دیگر عطر گذشته را ندارند
همه را خودم پرَ پرَ کردم
خاطره ها کم رنگ شده اند
تو آن ها را از قلبم پاک کردی
کاش بودی تا برایت ترانه می خواندم
برایم ترانه می خواندی
پرنده های دامانم دیگر ترانه نمی خوانند
تنها چیزی که دارم و دوستش دارم
رویای داشتنِ توست
اگر امشب هم نیایی 
رویا می میرد
رویا که بمیرد 
دامانش چه گل عشق داشته باشد
چه نداشته باشد
فرقی ندارد
پوسیده خواهد شد



نفرین بر عشق که من را عاشق کرد

اى عشق جفاکار این تو بودى 

که من را زیر آوار دیوار جدایى رها کردى

اى عشق بى رحم این تو بودى 

که من را از من هم جدا کردى

من که سال ها تن پوشى از تنهایى 

براى خود تنیده بودم

 سرد بود اما همیشه بود

آمدى که آغوش تو مرا گرم کند 

گرم بود اما هرگز نبود

اکنون نه گرماى آغوش تو را حس مى کنم

نه سرماى تن پوش تنهاییم را 

آغوش تو وعده ى بعیدى بود که به من دادى

تن پوش هم که در آغوش تو به جا ماند

اکنون نه خیال تو من را تنها مى گذارد 

نه تنهایى به خیالم مى آید

تنهایى من را برگردان

بس که رویاى با تو بودن را بافتم و شکافتم

توانى ندارم که تنهایى را از نو ببافم

رود باش
که سالها جارى مى شود
اما از رونده بودن خسته نیست
رودى که وقتى جارى نباشد 
دیگر زنده نیست
رود باش 
که هر چه خاک درونش بریزى زلال است
هرگز کدر نیست
رودى که تیزى زبان سنگ هاى سخت مسیر را
با نوازش صبورانه هر روز نرم مى کند
آن ها را از خود نمى راند
در آغوش مهربانى خود
لالایى آرامش مى خواند
سنگ ها را تا رویاى عمیق گل شدن مى برد 
با وجود سنگ ها سازش ناکوک نیست
با سنگ ها سمفونى زندگى را
خوش تر مى نوازد
رود باش
که رویایش را هرشب قطره قطره
در جام بلورین اشک هایش جمع مى کند 
تا روزى دریا شود
هرشب درون خود عایقى مى سازد 
هر روز پارو مى زند 
که به دریا برسد
هرچند قایق گاهى
در جریان هاى تند مسیر غرق مى شود
اما رویاى دریا شدن هرگز 
لحظه اى خلاف جهت رسیدن به دریا جارى نیست
رود باش 
رودى که بر سرش سایه اى نیست اما 
از جان خودش به آسمان مى بخشد
تا ابر شود 
بر سر بى جانى که در سرنوشت او سایه نیست
رودى که درونش غوغاى زندگى است 
ماهى ها مى رقصند 
ماهى ها زیبا مى رقصند
داروگ ها خبر از شور زندگى مى دهند
طراوت از تمام رود پیداست
مهتاب هر شب مهمانى خود را با ستارگان
در دامن پر سخاوت رود بر پا مى کند
رود باش و هرگز به کسى نگو 
از سختى هاى مسیرى که رفتى
و دیگران آن ها را 
تنها موسیقى زندگى تو پنداشتند
رود باش 
با ظاهرى آرام
و هرگز به کسى نگو
از راز سقوط به دره 
که آن ها دیدند و آبشارى زیبا انگاشتند
و نگو از راز هاى دیگر رازها باید راز بمانند
گمان نکنید 
تنها شاخه هایم را تبر زدید
من خانه ى پرنده ى مهاجرى بودم
که آشیانه اش را با عشق ساخته بود
و نشانى آشیانه را به تمام پرندگان داده بود
اگر از سفر باز گردد نشانى از من نیست
خانه ى او را تبر زدید
او گم خواهد شد...
سایه اى بودم که عابرى خسته هر روز
زیر آن مى نشست
سفره اى از غم هایش را باز مى کرد
و من میزبان دردهایش مى شدم
او از فریاد خستگى زخم هایش مى گفت 
و من خسته از سکوت زخم هایم بودم
او از بازدم من دمى تازه مى کرد و مى رفت
امروز که باز گردد سایه اى از من نیست
خلوت دنج او را تبر زدید
کجا سفره اش را باز کند، نفسش را تازه کند؟
او تنها خواهد شد...
من هم بازى نسیم بودم
گاهى از کوچه هاى باغ هاى همسایه مى آمد
با هم مى رقصیدیم
من شاد بودم، او شادتر 
آسمان لبخند مى زد از شادى ما
شادى ما را تبر زدید
این بار که بیاید 
احساسى از من نیست
او غمگین خواهد شد...
من دشمن طوفان بودم 
او هر سال رجز خوانى مى کرد 
با هم مى جنگیدیم
او مى باخت و من مى بردم
این بار که بیاید به او خواهم گفت
شاخه هایم را تبر زدند، ریشه هایم پا برجاست
تا ریشه هست
رویاى جوانه زدن در بیشه هست
رویش دوباره ى امید هست
تا ریشه هست
جاى زخم هاى تیشه هست
طوفان باز هم بیا 
تک درخت به ظاهر خشکیده هست




زندگى همین است

گاهى رو به بالا، گاهى رو به پایین

گاهى برد، گاهى باخت

اما، ما درابتداى سرازیرى آن خود را باختیم

زندگى همین است 

گاهى زیبا، گاهى زشت 

گاهى ساده، گاهى دشوار

ما زیبایى را در سادگى نیافتیم

زندگى سفر بین تولد تا مرگ است

براى رسیدن به منزل دوست

ما به دوست نرسیدیم و   

در این سفر از زندگى هم فاصله گرفتیم

زندگى گاهى آه مى کشد از عمق مرگ

گاهى مى خندد از عمق ایمان

گاهى ما را به زمین مى زند

که بعد دستمان را بگیرد تا آسمان ببرد

ما از هراس سقوط

شوق پرواز را از خود گرفتیم

زندگى درست پیش مى رود درست درست

ما غلط بودیم اما زندگى را غلط پنداشتیم

خواب هاى که زندگى براى ما دیده بود 

گاهى کابوس بود گاهى رویا

ما نخوابیدیم 

شب رویا را از ترس تکرار شب هاى قبل 

کابوس انگاشتیم



تو همانی که دلم پیش تو آرام بگیرد
نفسم تازه شود درد دل اتمام بگیرد

همه حاجات که شد کنج دلم بی سر و سامان
چو پناهی ز رضا دید سرانجام بگیرد

من که با بغض زدم مهر سکوتی به لبانم
در کنارت باز اشک آید و مادام بگیرد

اندر آن شور و هیاهو که در آن صحن و سرا هست
کفر را چاره چه باشد مگر اسلام بگیرد

تو مرا ضامن و شافی تو مرا باز دعا کن
چه نیازی به دلم هست که احرام بگیرد

به خدا گفتم اگر قسمت من باز تو باشی
شوق دیدار تو غم را ز رخ ایام بگیرد

چشم من تا به حرمِ پاک تو افتاد گریست
چو دلم باز شکست و اشک همگام بگیرد

چو مرا درد نهانی به دلم هست همیشه
تو شفا بخش مرا تا که التیام بگیرد

اگرم راز دلم را گله کردم به تو گفتم 
حاجتش را که دلم باز به هنگام بگیرد

دل که راضی به رضایت خدا تا تو رضایی
شد و هر شب به دعایی کمک از امام بگیرد

تقدیم با عشقی خالصانه به امام خوبی ها با تمام کاستی ها باشد که مقبول افتد.

دوستان وبلاگى عزیز همانطور که مى دانید من زیاد نوشته یا مطلبى جز خودم در وبلاگ قرار نمى دهم اما از این پس فقط براى یکى از دوستان این کار را انجام مى دهم باشد که به نشر فرهنگ و ادب کمکى هر چند کوچک کرده باشم از همراهى صمیمانه شما پیشاپیش تشکر مى کنم.(رویا رویایى)

دست‌های سُربی در شبِ بهمن

دست ‌های پیکری راست قامت

زانوانی از همیشه استوار

گونه های برف بگرفته تاریک در پارک

پیکری تراشیده میانِ میدانگهِ نخراشیده‌ی شهر

و صدایی که نمی‌خواست بماند

و آوایی که در حنجره‌ی نیمکت پارک خُفت

و پرنده زیرِ بالِ دستانِ صخره‌اییِ مجسمه

سرب هم در شبِ بهمن آغوش بود

و پناهی که پرنده را از بیمِ هلاک

                   اَمان بود وُ همچنان شب بود

                 همچنان هر شب، بهمن بود وُ 

                 مجسمه در پارک تنها بود

شعر 92 از کتاب شعر « درخت وهم » سروده ی « فرشید خیرآبادی »


 زمانی که محبت بر شاخه صمیمیت گل می کند
آن را بچین
محبت، سرخی را از دل 
نور را از نگاه به ارث می برد
با اشک شوق سیراب می شود
و با هر لبخند غنچه می کند
محبت را بچین
پیش از آن که بادهای سرد و خشنِ نفرت
آن را پرپر کنند یا به یغما ببرند
محبت تنها گلی است که اگر روی شاخه بماند
پژمرده می شود
و چیدن، راز زنده ماندن آن است
مهربانی را بچین
آن را به زلالی چشم بسپار
تا روان تر از رود 
به دست کسی برسد
که در آن طرف اقیانوس تنهایی
منتظر قطره ای  از عشق تو است
مهربانی را بچین
آن را به دست کودکی بسپار
که هنوز در کوچه های دلت بازی می کند
کودک را راهی کن به دیار دوست
تا از دوست طلب عشق کند
اگر ناتوانی از بخشیدن گل عشق
از گفتن دوستت دارم
 آن کودک با همه ی کوچکی
در گفتن عشق از تو توانا تر است
و به یادش هست که باید بخشید
باید مهربان بود
باید عشق را فریاد زد 
و بلند گفت که دوستت دارم
تا انعکاس آن از هستی برگردد
از دوست برگردد
باز کن گره های میان دو ابرو را
قفسی را که دل درون آن زندانی است
بگذار که عشق از دل بیرون بیاید
اندکی هوا بخورد
نگذار که دلت با بی مهری زود پیر شود
یا که عشق در ایام جوانی زمین گیر شود
هر وقت که چشم را بستی از خاکستری دنیا
بگذار که رویا خواب را رنگی کند
دنیای دیگر را پر از قشنگی کند
محبت را بچین
تا هر روز از نو غنچه کند
باغ صفا را خوشبو کند
و بدان که رویا به دلی که محبت در آن گل نمی کند
یک شب هم عبور نمی کند




دنیا من تسلیم نمی شوم

باز مرا به غم دچار کن

ترکش های درد را نثار این جان کن

به مرگ بگو با شتاب بیا

برای این زندگی کمی ایثار کن

دنیا من از جان گذشته ام

تهدیدی به گرفتن جان مکن

من آماده باش رو به قبله ام

فکر گرفتن جان پیش از وقت کن

سنگری نیست من را اما

روزها خاکریزهای خنده های ریا

تنها پناه من است

به قلب من شب ها که تنهایم

 قصد شبیخون کن

دلم زخمی شد از بی رحمی دوستان

گرچه دشمنی، رحمی کن و گاهی

بر روی دل اندکی شادی را مرهم کن

با لشکر اشک به چشم حمله کن اما

هرگز سخن از عقب گرد با فرمانده ی بغض مکن

آن زمان که یار مرا نیمه جان رها کند

بیا مردانگی کن و من را 

با تیر آخر، خلاص کن

پرچم صلح من موهای سفید من است

تا زمانی که پیر نشدم 

هیچ خیال آتش بس مکن

دنیا  تو هرگز در سرزمین رویا 

 سرزمین شدنِ ناشدنی ها

در پس چشمان بسته از خستگی بیداری ها

چشمت را خیره به دیدن کابوس مکن

تو نفسی بودی 
که برای لحظه ی پایان زندگی 
حبس کرده بودم
لبخند سرخی بودی که هر بار 
سرخیش را
به دل غمناکم وعده داده بودم
کوله بار شادی های تو 
تمام چیزی بود که برای توشه ی زندگی
با خود همسفر کرده بودم
تا تنها سر پناهی باشم 
در لحظه های بى پناه غمِ تو
در جهان جایی نباشم 
جز پناهی برای سر تو
به شانه های نحیفم
 درس سنگ صبوری داده بودم
برای رسیدن به شیرینی تو
خودم را از دیار لیلی ها 
به کوه های فرهاد کش تبعید کرده بودم
با یک نگاه از تو
در چشمانت غرق شدم 
و از آن پس
تمام نگاه ها را بر خود حرام کرده بودم
بعد از خدای دو عالم 
به مقدسات قسم
دل را به دل مقدس تو دخیل بسته بودم
تمام خواب های تقدیر را برگ به برگ
با جوهر نامرئی اشک 
و قلم رویا
با جمله ی "فقط تو" 
نقش بر آب کرده بودم
آه که چه ساده بودم
به لبخندی زیبا
نگاهی گیرا
مژگان سیاهی به طول یلدا
به تقدیر تغییر ناپذیر ما
به کسی به نام...
آه 
دل بسته بودم
آه که چه ساده بودم




شروع کن به شنیدن دوباره ی طبیعت
به پرنده  که آواز زندگی می خواند
و رود که از گذر روان زندگی 
در لابه لای سنگ ها
قصه ها می گوید
و صدای باران 
که جان را از طراوت شبنم صبحگاهی 
لبریز می کند
و سکوت یگانه خورشید هستیِ ما
که گرمای آغوش یگانه ی مادرانه را تداعی می کند
و به من گوش کن
به من، دخترک طبیعت 
که چون پرنده ترانه خوانم
و چون رود روانم
 در لابه لای سنگ های ریز و درشت زمان
و من خودِ بارانم با طروات،شادی آفرین و زیبا
و زمانی که مادر شوم همان دخترکم 
که همانند خورشید آغوشی دارم پر از سکوت و آرامش
که سبزی می بخشد جانی را  به مهر
شروع کن که ظرف ترس ها را با تمام شجاعت پر کنی
در دنیای ناشناخته ها قدم بگذاری
به خدای طبیعت زیبا ایمان بیاوری تا زیبا شوی
هر روز را از نو شروع کن
دیروز را روی دوش یدک نکش و فردا را در ذهن نیندیش
همین لحظه را زندگی کن
 دیروز تمام شد 
و فردا را هیچ از شروع خبری نیست
همانند  طبیعت، آن هنگام که بهار می شود
هیچ اثری از زمستان دیروز 
 و هیچ خبری از پاییز فردا نیست
تنها آرزوی آن این است که بهاری باشد ناب تر، سبز تر 
شروع کن آدمی باشی ناب تر، سبز تر