راز های ما

نا گفته ها بسیارند و ناگفته رازها بسیار تر

راز های ما

نا گفته ها بسیارند و ناگفته رازها بسیار تر

۸ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

نه مى در خانه ام باشد نه میخانه عیان باشد

نه ساقى سوى من آید نه مطرب در میان باشد


ولى من مست و مدهوشم همى رقصم همى نوشم

که باده جوشد از چشمت چو یک چشمه روان باشد


چو دریایم که بى ساحل پریشان حال و آشوبم

چو آید موج گیسویت پریشانى ز آن باشد


لبانت را به یک خنده تو بگشا باز چون غنچه

دل از لبخند شیرینت چو بلبل نغمه خوان باشد


مشامم را که با عطرت دوباره پر کنى امشب

گمانم باز در کویت نسیمى خوش وزان باشد


تو هرشب مى کنى افسون مرا با تار مو هایت

که صد افسانه در شب هاى موهایت نهان باشد 

 

سکوتى کرده کوهستان چو زخمش مى زند فرهاد 

بگیرد جان شیرینش که شیرین همچو جان باشد


اگر هر شب صدا پیچد مپندارید از کوه است

که فرهاد از همان یک زخم کهنه در فغان باشد


زلیخا را بگو در بند یوسف باش تا کابوس

به تعبیرش شود رویا اگر هم جان ستان باشد


اگر اشراف خون ریزند و خون گریند کم باشد

گران شد عشق یوسف خون بهایش هم گران باشد

در آخر هم عذر مى خواهم از دوستانم اگر بهشون سر میزنم اما دیر

و تشکر مى کنم از دوستانم که شعر هایم را مى خوانند که دارد جاى تقدیر

کاش رسم دنیا وارونه بود 

 با پاى سست پیرى 

به زمستان لغزنده ى عمر مى آمدیم

و شاهد زیبا شدن هر روز خود

 در آینه ى گذر ایام بودیم

و به تماشاى شکوفه هاى صورتى درخت امید

بر سکوى صبر مى نشستیم 

و نوید بهار جوانى را

از کوچ پرستو ها حس مى کردیم

در هیاهوى بازگشت پرندگان

کودکى سر در هوا از راه مى رسید 

گل هاى معطر جوانى را

با دستان کوچکش مى چید و پرپر مى کرد

و خبر از آغاز فصل بى خبرى کودکى مى داد 

و نسیم خوش مرگ 

گل برگ هاى پر پر شده به دست کودکى را

با خود از فرش خشتى روزگار

تا عرش کبریایى پروردگار 

مى بُرد

و چه خوشایند بود چنین رفتن

اى دل تو چه شهرى عجیبى هستى 
که از تو هیچ راه فرارى نیست
تمام کوچه هاى تو بن بست است
دیوارهاى تو 
به اندازه ى شعور و احساس پروانه بلند است
هیچ عابرى از کوچه هاى تنهایى تو
نمى گذرد
رویاى آواز پرندگان تو 
هنوز در قاب عکسى 
روى دیوارهاى احساست
در نطفه خفه شده است
هیچ چراغى روشن نیست
خبرى از زندگى نیست 
تو اسیر حصار عشقى هستى 
که به دور خود کشیده اى
و کسى به ملاقات تو نمى آید
اما 
تو هر روز پشت آن حصار ها 
در توهم خورشیدى که نیست 
منتظر باور کدام عابرى 
که سایه هاى وهم او را 
از افق هاى دور ببینى
باور کن شهر تو خرابه اى است از پس تاریخ
بر جاى مانده از جنگ هاى خونین 
باور کن تو قربانى نسل کشى دل هاى مهربان شده اى
اى شهر تاریک 
تو معناى روشن دل مردگى هستى


تا گل به سرخی می زند لبخند شور انگیز را

بلبل حکایت می کند آوای روح انگیز را


خورشید بالا می رود شبنم به گل سر می زند

باران می بخشد صفا اقلیم حاصل خیز را


دریا سلامی می کند موجی قیامی می کند

بخشد به ساحل زندگی صبحی نشاط انگیز را


پس عمر ما باشد چو گل از یک بهاری تا خزان

لبخند ما سرخی دهد دل های در پاییز را  


نقشی بزن خورشید را بذری  ز امیدی بکار

برخیز و از ریشه بکن سایه ی رعب انگیز را


آنگه چو دریا کن دلت غصه بشوی از ساحلت

باری دگر آغاز کن آن صبح مهرانگیز را


گفتند و گو شکرت خدا نعمت تو بخشیدی به ما

در ما دمیدی زندگی آن روح سحر آمیز را


زیبا تویی یکتا تویی گرمای مهر آسا تویی

از هیچ احیا می کنی هستی بهت انگیز را


راضی تویی مقصد تویی آن عشق بیش از حد تویی

راضی منم خوش می زنی تقدیر خیر آمیز را


گفتی که حکمت را خدا روزی تو اجرا می کنی

  روزی تو بر پا می کنی آن عدل صلح آمیز را


  پس من صبوری می کنم با زندگی خو می کنم

  یاد آورم دیدار ما در روز رستاخیز را

خدا عاقبت ما را با این همه پول به خیر کند:)

اول از همه این که خواستم معادلش رو به ریال حساب کنم مخم هنگ کرد

بعد خواستم بگم  ویلا، ماشین، هواپیما، اقیانوس و کره ی ماه رو می خرم بعد مخم گفت که چی؟

آن قدر زیاده که نمیشه چیزهای کوچک رو خرید

از خودم پرسیدم که واقعا چه چیزی در دنیا ارزش این مقدار پول رو داره؟؟؟؟؟؟؟؟

ههههه شد یه چالش دیگه:)

یه کم بیشتر فکر کردم با خودم گفتم ...

مهربانی، عشق، خدا، محبت، صمیمیت، لبخند، شادی

 پاکی، حیا، پهلوانی، مردانگی، منش، اخلاق

را بخرم مخم گفت زهی خیال باطل

آنقدرکمه که نمیشه چیزهای بزرگ رو خرید

بعد گفتم خدایا چه خوب که بهم این پول رو ندادیا عرضه ندارم خرجش کنم:)

ولی بعد به این نتیجه رسیدم که میشه با انجام دادن کارهای دنیای کوچکم

مثل شاد کردن بچه های کارشهرم، کودکان بی سرپرست کشورم،

 کودکان جنگ زده سیاره ام وکلی کاردیگه که میشه کلی دل رو شاد

کرد و لبخند رو روی لب نشوند

 چیزی بزرگ مثل آخرت رو خرید.

پس تکلیف معلوم شد من با این پول آخرتمو می خرم

 عاقبت به خیری رو می خرم

بعد گفتم خدایا پس این پولو بهم بده وقت زیادی ندارما:))خخخخ

لینک چالش علیرضا خان

و در آخر این آهنگ سینا حجازی ... شما داشتین ههه ما نداشتیم...:(


 

باموج گیسویى ز او دل همچو دریا مى شود

دریا منم ساحل که او دل در تماشا مى شود


دریا چه تن خسته رود با این که دل بسته رود

 آیا دمى تن خسته را ساحل تن آسا مى شود


دل را برید از نفس خود از هر چه شد نزدیک خود

دل داده بر ساحل که او از دور پیدا مى شود


دریا ملال آور شود از بس که یکسان مى رود

دریا چو بر ساحل رسد آن صحنه زیبا مى شود


از تاب گیسویش شبى دریا که بى تابى کند

تابش چه طولانى شده شب هم که یلدا مى شود


فردا به ساحل مى رسد گر او شکیبایى کند

قدرى تحمل بایدش امشب که فردا مى شود


دریا ز بس تنها شده  خود غرقِ تنهایى شده

بسیار باشد وسعتش اما چه تنها مى شود


وقتى که موجش چنگ برگیسوى ساحل مى زند

هر تار گیسویش غزل دریا خوش آوا مى شود


آن دم که دریا هم دلش با زخمه ات زخمى شود

خورشید سرخى مى دهد او غرق رویا مى شود


افسانه اى گفتم تو را از عاشقى دل دادگى

آن را نگه دارش به دل روزى مبادا مى شود


هر طور باشدعاشقى من یاد دنیا مى دهم

 روزى رسد شیدا شدن هم  رسم دنیا مى شود


هر کس که آمد سوى من جویا نشد احوال من

یعنى که عشق از واژه ها بیهوده معنا مى شود


هر فصل من در زندگى تنها غریبه دیده ام

اى آشِنا با فصل ها کى فصلِ آشنا مى شود


 «وظیفه شعر این است که به انسان‌ها کمک کند زندگی کنند.»

 «تخیل تنها قدرتی است که انسان با آن بر طبیعت برتری دارد» و شعر عالی‌ترین نوع بروز این قرت است. «والاس استیونس»، شاعر آمریکایی قرن بیستم 

بین تمام نظرات من با این دو نظر بیشتر موافقم 

در مورد نظر اول نمونه ى بارز و عالى این نوع شعر را ما در شعرهاى مولانا مى خوانیم واقعا با شعرهاى مولانا مى توان متفاوت زندگى کرد
پیشنهاد مى کنم به لینک  زیر سر بزنید توضیحات شعر مولانا رو گوش کنید و زندگى خود رادگرگون کنید.
و در مورد نظر دوم باید بگویم که این براى من ملموس تر است من باید تخیلم و حسم را در شعر بروز دهم و نمى دانم شما تجربه گفتن شعر را دارید یا خیر اما چنان در زمان گفتن شعر بشاش و رها مى شوم که دوست دارم تمام لحظات زندگى ام همانطور باشد کلمات خودشان به ذهن هجوم مى آورند و تو یک اثر هر چند خوب یا بد خلق مى کنى و خالق چیزى بودن چنان فوق العاده است که حاضر نمى شوى آن را با چیزى عوض کنى!!
این از من حالا شما هم میتونید نظر بدید که اهمیت شعر در زندگى چیست؟؟

دیدم تو را من ناگهان شوریده دل پژمرده جان

رویم چو برگى در خزان از غم شده زردى عیان


دیدى تو خود رخساره را حاشا مکن آن لحظه را

ای کاش دانى چاره را سرخى ببخش از لب به آن


افتان و خیزان مى روم من مست و بى جان مى روم

افتان و لرزان مى شود پیرى که دیده صد خزان


این سوی و آن سو مى روم با باد هر سو مى روم

از کوى خود گم مى شوم تا یابم از کویت نشان


شد گر چه گل ریزان من با عشق بالا مى روم

من پاى کوبان مى روم در راه عشقت جان فشان


عشقت زده آتش به جان آشفته شد دل هم ز آن

مى چرخم از توفان آن مى افتم از پا ناتوان


از بس که بى مهرى به من باران گرفته چشم من

ابرى شده خورشید هم در سوگ رفته مهرگان


گاهى نشینم خاک را گه مى روم افلاک را

برگى که باشد در خزان آخر ندارد آشیان


دانم که باد آورده را هم باد با خود مى برد

عطرى که آمد سوى من با باد شد سویت روان


از عشق مجنون مى شوم در خاک مدفون مى شوم

از یاد لیلى مى روم دیگر نبینم آسمان


دیدم به رویا من شبى پاییز را سبزى دهى

تعبیر رویایم تویى یک شب بیا نزدم بمان


گفتم تو را من پیش تر در خاک مدفون مى شوم

با ریشه پیوندم بزن احیا مرا کن دل ستان