راز های ما

نا گفته ها بسیارند و ناگفته رازها بسیار تر

راز های ما

نا گفته ها بسیارند و ناگفته رازها بسیار تر

۵ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

مجنون شهر خویشم...

مجنون شهر خویشم گر عاشقى جنون است

معشوق من چو لیلى از وصف من فزون است


چون ظاهرم ببینى آرام و با وقارم

از آتش درونم خاکسترى برون است


رودى شوم گر آید دریا به پیشوازم

دریا بریده از من تقدیر من سکون است


هر چند با تو گویم احوال روزگارم 

چون رودها ندانى مرداب را که چون است


مهتاب را در آغوش مرداب گیرد اما

باشد خیال باطل تصویر در درون است


فردا به رسم دنیا شاید دگر نباشم

از عشق راز گفتن فرصت فقط کنون است


بى تاب شد دو چشمم محتاج بوى یوسف

چشمى به گریه دارم چشمى دگر که خون است


جز آسمان آبى سقفى به سر ندارم

وقتى که آشیانه بى دوست بى ستون است


بى هم نفس به کنجى پرواز برده از یاد

آزادگى چه پرسى چون بخت من نگون است


پرواز را به رویا در خواب دیده بودم

 دانم که زندگانى بى آن چه پست و دون است


یادم که هست یک شب دیدم کلاغ بر بام

رفتى کلاغ از آن شب بر بام بد شگون است

فردا وبلاگ رازهاى ما یک ساله میشه تولد وبلاگم مبارک :))

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

زندگی چیزی نیست

که لب طاغچه‌ی عادت از یاد من و تو برود

زندگی؛ بعد درخت است به چشم حشره

زندگی تجربه‌ی شب‌پره در تاریکی است

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

زندگی سوت قطار است که در خواب پلی می‌پیچد

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیما

خبر رفتن موشک به فضا

لمس تنهایی «ماه»

فکر بوییدن گل در کره ای دیگر 

زندگی شستن یک بشقاب است

زندگی یافتن سکه ده‌شاهی در جوی خیابان است

 زندگی «مجذور» آینه است

زندگی گل به «توان» ابدیت

زندگی «ضرب» زمین در ضربان دل ما

زندگی «هندسه» ساده و یکسان نفس‌هاست

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

پرشی دارد اندازه عشق...


یارت چو نیامد تو از این یار حذر کن 

یا رنج بکش ناله مکن باز خطر کن


دلبر که ز دلداده خبر هیچ ندارد

اى باد صبا بى خبران را تو خبر کن


پروانه شدى شمع نبود از چه بسوزى 

پرواز کن از سوز زمستان تو گذر کن


در شهر وفا نیست دلت خوش به چه باشد

دل بر کَن و از شهر به یکباره سفر کن


لبخند زنى چون به لبت چاره نباشد

باید که غم از ریشه بزد فکر تبر کن


یارى که ز دل رفت دگر باز نیاید 

امکان وصالش تو ز اندیشه به در کن


پایان قصه ها همه شیرین نباشد

فرهاد در آغاز قصه صرف نظر کن


صد تیر زند عشق که بر عاشق شیدا

یا عشق رها کن همه یا سینه سپر کن


دل هم که چو شب تار شده ماه ندارد

برگیر غبار از دل و شب را تو سحر کن


عمرى است در اندیشه ى فردا تو نشستى

امروز تو برخیز و جهان زیر و زبرکن


در روز عاشوراى حسینى التماس دعاى ویژه دارم براى سلامتى همه ى مریض ها

دلا تا کى تو در غفلت بمانى
شوى محزون تو در محنت بمانى

بیا خورشید را در آشِنا  بین
چرا شب ها تو در غربت بمانى  

  چو یارت نور باشد پس سزا نیست
که بى یارت تو در ظلمت بمانى

مقامت دل که در هفت آسمان است
بگو تا کى در این هجرت بمانى

تو چون پروانه در سجده سفر کن 
اگر خواهى که در رکعت بمانى 

 تو در پرواز هر دم عاشقی کن
بسوزان جان که با عشقت بمانى

چو آیینه که شد در بند صورت
نشاید بند آن صورت بمانى

چو آیینه تو خود بینى ندارى
تلاشى کن بر آن خصلت بمانى

حکایت ها شد از آن حسن یوسف 
شنیدى چون تو در حسرت بمانى

تو مى دیدى اگر آن حسن یوسف
نه در صورت که در سیرت بمانى

که یوسف را خدایش پادشه کرد
ز حکمت ها تو در حیرت بمانى

اگر دانى خدا حکمت بداند
تو راضى هم به هر حکمت بمانى