راز های ما

نا گفته ها بسیارند و ناگفته رازها بسیار تر
راز های ما

به سراغ من اگر می آیید
،نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من‌!
به یاد سهراب سپهری عزیز

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات

۷ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

تا نیایى به سراغم نرود غم ز جهانم

زتَنَم گر بِرَود جان مَنِ دیوانه همانم


تو رها کردى و رفتى و دلت را بستاندى

من دلم را به تو دادم نَسِتانم نَسِتانم


هر نفس خاطره را قاب گرفتم که بدانى

زندگى را به همین خاطره هایت گذرانم


در تنم حسرَتِ آرامِشِ آغوشِ تو دارم

همچو دریا منم از دورى ساحل نگرانم


چشمت آتش زده بر دل لبت آتش زده بر جان

دل که بگذار بسوزد چه کنم با تَبِ جانم


خم ابروى تو در قامَتِ مجنونِ من اما

تیرهایم به خطا رفته و بشکسته کمانم


نقشِ زیباىِ تو در فال و منم غرقِ تماشا

انتها بى تو ندارد شَبِ یلدا به گمانم


همچو برگى که خزان دیده و تن خسته ز راه است 

فصل اندیشه ى دل را به زمستان بکشانم


یا که من کوچ کنم تا قفسم را به هوایت

به بهارى که دهد بوى تو را زود رسانم 


غَمِ رویاى تو در چشم نخوابیده ى مستم

ترسم از اینکه بیایى و منم خواب بمانم

۱۴ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۶ ، ۱۶:۰۷
رویا رویایى

یک نظر بر من نگارا کن که من  دلداده ام

یک سخن با من بگو هستى که تنها مانده ام


من که خود چیزى نبودم از تو من پیدا شدم

هر چقدر آزاد باشم در نهایت بنده ام


من که مى دانم خطا دارم بسى در زندگى

از خطایم بگذر اى رحمان صفت شرمنده ام


درد هجران مى کُشد من را که درمانش تویى

قدر دریا از فراقت بارها باریده ام 


از سحر تا شام خود را من ملامت مى کنم

در جوانى من چرا از کاروان جامانده ام


شرم دارم رو سیاهم اشک بارم سر به مهر

وقت پیرى تا گشایش ها کند سجاده ام 


با غبارى از گناهان چشم دل هم کور شد

من تو را دیگر ندیدم راه را گم کرده ام


چاره اى ساز اى جهان را چاره ساز ای ره گشا

بى تو من بى چاره ام بى چاره ام درمانده ام


از تو پرسیدم مرا آیا قبولم مى کنى

رو به سویت قبله ام را تازه برگردانده ام


آن که محتاجت شود از دیگرانش بى نیاز

چون که دانم مهربانى پشت در آماده ام


ناگهان درهاى رحمت رو به سویم باز شد

تا ابد خود را گدایت کرده ام آسوده ام

۲۶ نظر موافقین ۹ مخالفین ۱ ۱۶ آذر ۹۶ ، ۱۴:۰۰
رویا رویایى

 

قایقی خواهم ساخت

۱۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۶ ، ۰۰:۰۴
رویا رویایى

بغضى دارم در گلو 

آشنایى نمى بینم 

تا برایش از آن بگویم

و ناگاه بشکند 

و این بیابان تر شود 

اینجا هنوز بیابان است 

و من تنها در سراب اشک هایم 

به دنبال خدا مى گردم ...

صدایى نمى شنوم 

جز پیچش بادهاى سوزان 

در میان خارهاى غم 

که مجروح کرده اند قلب بى پناهم را 

جسمم بى حس است 

تمام جانم از جانم رفته است 

خیره نشسته ام

مات و آرام و بى تلاطم 

تا اینکه 

خدا به دنبال من بگردد...

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۶ ، ۲۲:۴۵
رویا رویایى

چقدر دوست داشتم جاى دوستم باشم که رفته هند:(

خوش به حالش حتما الان داره تو تاج محل قدم میزنه:)

آخ دلم مى خواد دور شم از این همه دغدغه هاى ذهنى 

بزنم به دل مسافرتى دورررررررر انقدر دور که فراموشى بگیرم 

یادم بره کى بودم چیکار مى کردم فراموش مى کردم آدم ها رو 

مى شدم یه ذهن پاک و سفید که هیچى توش نیست:)))

دلم گرفت بس که فکرو خیال کردم 

اومدم اینجا بنویسم راحت شم

:( ولى چرا هنوزم ناراحتم :)

دلم مى خواست ... ولش کن بیخیال 

بیخیال که اینجا کسى قدر کارتو نمیدونه 

بعضیا میان لهت مى کنن

بیخیال که جاى تو نباید اینجا باشه

 بیخیال آرمان هات که این نبود

نوچ نوچ نوچ بیخیال گفتن هام داره زیاد میشه 

مغزمم داره هشدار مى ده :)

 الان دلم مى خواست هند بودم همین:)

۱۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۷ آذر ۹۶ ، ۲۲:۰۴
رویا رویایى

چطور وبلاگ نویس شدید؟؟^..^
**یعنى چى شد که خواستین وبلاگ بنویسین** 
با هر موضوعى فرقى نداره 
ولى داستان ها شاید جالب باشند

اگه دوست داشتین جواب بدین :)

۱۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۹۶ ، ۱۹:۱۰
رویا رویایى
گهگاهى کتاب تاریخ زندگى ات را ورق بزن
به نام خدا را در صفحه ى آغازینِ سفید و پاکى کودکى
بلند بخوان و بخش کن 
و بعد سین سلام را تقدیم چشمان مادر و دستان پدر کن
با خنده هاى ریز ریز کودکى از تهِ دل بخند
بادبادک هاى شادى را به پرواز در بیاور
کنار نام همبازى هایت ستاره بگذار
که تا ابد بدرخشند در آسمان کودکى ات
زیر بعضى از جمله هاى نوجوانى را خط قرمز بکش
اى کاش ها را کمى آرام تر، کمى غمگین تر بخوان
از پرتگاه هاى عمیق نادانى هاى نوجوانى
با مداد عبرت پل بزن 
به سمت جنگل هاى پر از درخت هاى داناى جوانى 
که همان کتاب ها و همان یار مهربان کودکى اند
که اکنون سبز شده در اندیشه ى ناممکن هاى ذهنت
آرى خلاف عادت ها کتاب ها هم مى توانند درخت شوند
از شکست هایت عبرت بگیر و تکرارش نکن
پیروزى هایت را در حاشیه کتاب نکته بردارى کن
مرز ترس هایت را به سربازان شجاع قلب بسپار
تا کشورِ احساست مستعمره ى عقل نشود
و با جان از مرزهاى پاکدامنى زنانه ات دفاع کن
و در صفحه هاى سفید از کتاب عمرت 
که چون قله اى که برف پیرى بر آن نشسته
در دور دست هایى به نام آینده
که به دست تو فتح نشده و به تاریخ نپیوسته 
و عجیب همان عطر صفحه ى سفید آغازین را مى دهد
نظریه هاى نو و عبرت هاى کهنه بنویس 
بنویس بر کرسى استوار عقل تکیه کن هنگامى که
پادشاه احساس دیده گانت را کور کرده
و لبه ى پرتگاه لغزنده ى عشق و هوس
تنها رهایت مى کند 
نگذار دزدان بى شرم، تو را ساده لوح بپندارند
و مهربانیت را با خود به تاراج ببرند
قلم زندگى ات را به دستان بى کفایت تقدیر نسپار
و خودت بنویس که آینده چطور به تاریخ مى پیوندد
تا سایه ى پشیمانى از گذشته
 بر خورشید سعادت و آینده خیمه نزند
۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۶ ، ۰۱:۲۳
رویا رویایى