راز های ما

نا گفته ها بسیارند و ناگفته رازها بسیار تر

راز های ما

نا گفته ها بسیارند و ناگفته رازها بسیار تر

ترسم از نبود توست... غمم از بودنت...

شنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۶، ۰۶:۵۲ ب.ظ

زمانی که خنده به لبانم نشیند

 غباری ز غم ها به جانم نشیند


غمت را به من گو که من خود غمینم

سخن را ز دل گو به دل هم نشیند


 ندارم کسی را که فهمد دلم را

تو گو بر دلت تا کنارم نشیند


سکوتم نشان از رضا نیست دانی

که  اجبار بر جان کلامم نشیند


 مپرس از دلم تا کی اشکم نهان است

 که رازی ز دل بر زبانم نشیند


 که جانم بسوزد روانم رها کرد

غمم قطره بر چشم ماتم نشیند


از این رو ترسم که انبوه غم من

دمی در نفس شاد یارم نشیند


ندیدم من هم تو را شب به رویا

چرا ترس ها بر خوابم نشیند

  • موافقین ۲ مخالفین ۰
  • شنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۶، ۰۶:۵۲ ب.ظ
  • رویا رویایی

نظرات  (۹)

امروز اندهیگنم و شعر شما هم به غایت زیبا و غم انگیز. تشکر خانم رویا.
پاسخ:
خواهش میکنم ممنون از لطفتون
شون ( واژه آلمانی به معنای زیبا)
پاسخ:
مهم محبته زبان گفتاریش مهم نیست
مهربانی یک کلمه بین المللی ممنون از مهرتان
باید گریست بر سکوتی ک بر اجبار سر خم میکند 
  
پاسخ:
:( اوهومم
  • سام نجفی نیا
  • درد یک پنجره را پنجره ها مى فهمند
    معنى کور شدن را گره ها مى فهمند
    سخت بالا بروى ساده بیایى پایین
    قصه تلخ مرا سرسره ها مى فهمند
    یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
    چشم ها بیشتر از حنجره ها مى فهمند…



    پاسخ:
    این شعر آقای بهمنی رو عجیب دوست دارم ممنون
    تورابینم‌درایینه.       عجب ماهی بودی،ماه بودی
    رفتم‌دنبال‌خورشید.        رفتی‌ودیگربرنگشتی
    همینجوری‌دل‌خنک‌گویی‌خودم‌گفتم:)
    پاسخ:
    خوب کارى کردى على آقا زیبا هم گفتى:)
  • علیـ ــر ضــا
  • بسیار زیبا 💚
    پاسخ:
    مىنون از لطفتون🌹🌹
  • آقای سر به هوا
  • like
    پاسخ:
    ممنون از همراهیتون!
    چه قدر زیبا....
    پاسخ:
    ممنون از دلگرمیتون!
    بسیار زیبا

    فقط یه چیزایی:

    بیت اول و چهارم و سه بیت آخر را یا نمی‌فهمم یا نمی‌تونم درست بخونم


    پاسخ:
    براتون توضیح میدم ... به زودی
    در مورد بیت اول قصه از جایى شروع میشه که من هر وقت که میخندم ناخوداگاه یاد غم هایم میفتم دست خودمم نیست
    یاد ترس هام در بیت چهارم به کسى اشاره دارم که میدونه وقتى سکوت میکنم و چیزى نمیگم یا نمینوسم اجبار در کاره به اختیار نیست در ادامه بهش میگم که از من نپرس که تا کى اشکام رو نهان میکنم چون وقتى که بپرسى رازى که در دلم هست به زبان میارم در اون وقت اگر چه جانم بسوزد ولى روح و روانم راحت میشه رها میشه و غم مثل قطره ى اشکى میاد و به چشم ماتم میشینه و همه ى ترسم از اینه که این غم زیاد من حتى لحظه اى بر شادى یارم بشینه و اینکه یکى از ترسهاى دیگم ندیدنش هست که در رویا هم این ترس با منه امیدوارم منظور رو رسونده باشم

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی