راز های ما

نا گفته ها بسیارند و ناگفته رازها بسیار تر

راز های ما

نا گفته ها بسیارند و ناگفته رازها بسیار تر

**شمالم تا جنوبم عشق**


مردم - معین

(لطفا از من انتقاد کنید)

*انتقاد موجب رشد مى شود *

با تشکر^_^

تعریف و تمجید ممنوع!!

هر چیزى که فکر مى کنین اگه بدونم بهتر مى شم یا اینکه نه فکر مى کنین بهتره که بدونم بدون رودربایستى بهم بگین ممنون:)))

یک عمر گمان کردم، دنبال کسى هستم 

خود را همه گم کردم، دنبال تو مى گشتم


یک عمر در آیینه، هر صبح تو را دیدم

 وصف از خم ابرویت، از آینه بشنیدم


یک روز گمان کردم، آن مهوش خوش سیما

آن غایب دور از ما، پیدا به خدا کردم


احوال درونم را، آن حال نگونم را

پیش از همه کس با او، کوتاه و روان گفتم


گفتم تو همان یوسف، آرام دلم هستى

یعقوب زمانم من، گم کرده تو را هر دم 


آواره ز میخانه، بى خانه و کاشانه

لب تشنه ز پیمانه، از طعم لبت مستم


تا ساز زنى جانا، یا ناز کنى با ما

مضراب شوم هر شب، با ساز تو مى رقصم


شوریده و دلداده، بى همدم و دلداده

فریاد ز چشمانت، دل رفت ز دستانم


 جان را که فدا کردم، دیوانه مرا خواندى

بیش از همه مجنون ها، دیوانه ى جانانم


بر من تو ندادى دل، دل بر دگران دادى

در حسرت آغوشت، از کوى تو من رفتم


در کوچه ى تنهایى، بعد از تو سفر کردم 

من عاشق تنهایى این کوچه ى بن بستم

امیدوارم خوشتون بیاد :)


کسى را مى خواهم که آغوشش

اقیانوس آرام باشد

تا در آن غرقِ رویاى آرامش شوم 

کسى که تمام یاس ها 

وامدار عطر تنش باشند

گرماى نگاهش تنم را بسوزاند

و تب تند عشقش قرار را از دلم بگیرد

کسى که با داشتنش

فخر بفروشم به تمام نداشته هایم 

لحظه ى دیدارش

فراموش کنم تمام دلتنگى هاى پیش از آن را

و نگران نباشم از ندیدن هاى پس از 

و تنها آن لحظه را با عشق زندگى کنم

کسى که صدایش

بلرزاند تارهاى صوتى قلبم را

و سمفونى عشق بر پا کند

نسیم مهرش جاى زخم تمامِ بى مهرى ها را 

نوازش دهد

کسى که 

براى رسیدن به پاسخ معماى وجودش

هزاران دلیل در عاشقانه هاى طولانى بنویسم 

و اگر کسى پاسخ را جویا شد

در جمله اى کوتاه بگویم

بى دلیل او را مى خواهم...

هر چند دلبر عشق را مجموع و منها مى کند 

دلداده چون دیوانگان تعبیر و معنا مى کند


 دلداده ام دیوانه ام دلبر که دل را برده اى 

بنگر که این دیوانه ات دیوانگى ها مى کند


او با رقیبان رفت و خود لاف از وفادارى زند

کى دشمنان این حد جفا کردن که با ما مى کند


برگرد اى آرام من بسیار دلتنگ تو ام

از وقت رفتن این دلم بى تابیت را مى کند


صد بار مى خواهم تو را از یاد خود بیرون کنم

دل خاطراتت را ولى در گوش نجوا مى کند


بر زخم من مردم چنان هر دم نمک پاشیده اند

تا عمر دارم سوز آن بغض از گلو وا مى کند


از گریه ام پاییز هم غمگین و بارانى شده

این گریه ها آخر مرا در شهر رسوا مى کند


هر ثانیه از دوریت بس بوى دلتنگى دهد

عقلم نمى دانم چرا هر بار حاشا مى کند


بعد از جدایى آتشى پنهان به دل دارم بسى 

پس من چه کم دارم که دل احساس سرما مى کند


کوتاه و زیبا آمدى هم درد و هم درمان شدى

کارى که با کابوس ها در خواب رویا مى کند

دوستان عزیز وبلاگى خودم جونم براتون بگه که حداقل یک هفته 

شایدم کمتربه دلایلى نمیتونم پست هاى قشنگتون رو بخونم 

دلم براى تک تک وبلاگ ها تنگ میشه:(

برام دعا کنین کارم خوب پیش بره ممنون:)) دوستدار شما رویا

خیلی وقته جای موسیقی خالی بود 

تقدیم به چشمهای زیباتون


چشم تو - مهدی یراحی



نفرین بر این بخت 
که با جوهر سیاه نوشته اند
نفرین بر این دل 
که غمش پایان ندارد
نفرین بر این احساس
که عقل را رها نمى کند
نفرین بر این درد 
که شانه هاى نحیفم را تنها نمى گذارد
نفرین بر این زندگى 
که شروع و پایانش به اختیارم نیست
نفرین بر این اشک 
که چشمه اش خشک نمى شود
نفرین بر این من 
نفرین بر این من
که درونم غوغایى است 
نفرین بر من که نگفتم 
اگر بروى دلم تنگ 
غمم زیاد مى شود 
نفرین بر من
که عشق را بر سرت فریاد نکردم 
نفرین...
( دوستان ببخشید اگر تلخ بود ولى باور کنید اگر نمى نوشتم تحملش آسان نبود)
قطره قطره مهر را
در کوزه ى قلبم ریختم 
تا در آبان، چشمانم را
با مهربانى خیس کنم
که جوانه هاى امید را 
بارور کنم
تا همیشه سرزمین قلبم سبز بماند...
و زردى و سردى پاییز 
بر جانم نَشیند چرا که مردم روزگارم
در پاییز دل هاى هزار رنگ 
که با سیلى خود را سرخ نگه داشته اند
سخت محتاجِ مهربانى، یک رنگى 
و سایه سارِ اندیشه ى سبز نگاه اند
تا سرخى پوزخنده هاى تصنعى...
احساسم را زنده نگه مى دارم
تا در خواب زمستانى نرود
و چشمانم در انتظار آمدن بهار 
خیره به آخرین برگى مى ماند
که طاقت دل کندن از درخت را ندارد...
و تپش قلبم را با آواى نبض زمین هماهنگ مى کنم
که هم پاى پرستو ها
از دیدن اولین شکوفه ى بهارى 
به شوق آید...

مجنون شهر خویشم...

مجنون شهر خویشم گر عاشقى جنون است

معشوق من چو لیلى از وصف من فزون است


چون ظاهرم ببینى آرام و با وقارم

از آتش درونم خاکسترى برون است


رودى شوم گر آید دریا به پیشوازم

دریا بریده از من تقدیر من سکون است


هر چند با تو گویم احوال روزگارم 

چون رودها ندانى مرداب را که چون است


مهتاب را در آغوش مرداب گیرد اما

باشد خیال باطل تصویر در درون است


فردا به رسم دنیا شاید دگر نباشم

از عشق راز گفتن فرصت فقط کنون است


بى تاب شد دو چشمم محتاج بوى یوسف

چشمى به گریه دارم چشمى دگر که خون است


جز آسمان آبى سقفى به سر ندارم

وقتى که آشیانه بى دوست بى ستون است


بى هم نفس به کنجى پرواز برده از یاد

آزادگى چه پرسى چون بخت من نگون است


پرواز را به رویا در خواب دیده بودم

 دانم که زندگانى بى آن چه پست و دون است


یادم که هست یک شب دیدم کلاغ بر بام

رفتى کلاغ از آن شب بر بام بد شگون است

فردا وبلاگ رازهاى ما یک ساله میشه تولد وبلاگم مبارک :))

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

زندگی چیزی نیست

که لب طاغچه‌ی عادت از یاد من و تو برود

زندگی؛ بعد درخت است به چشم حشره

زندگی تجربه‌ی شب‌پره در تاریکی است

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

زندگی سوت قطار است که در خواب پلی می‌پیچد

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیما

خبر رفتن موشک به فضا

لمس تنهایی «ماه»

فکر بوییدن گل در کره ای دیگر 

زندگی شستن یک بشقاب است

زندگی یافتن سکه ده‌شاهی در جوی خیابان است

 زندگی «مجذور» آینه است

زندگی گل به «توان» ابدیت

زندگی «ضرب» زمین در ضربان دل ما

زندگی «هندسه» ساده و یکسان نفس‌هاست

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

پرشی دارد اندازه عشق...


یارت چو نیامد تو از این یار حذر کن 

یا رنج بکش ناله مکن باز خطر کن


دلبر که ز دلداده خبر هیچ ندارد

اى باد صبا بى خبران را تو خبر کن


پروانه شدى شمع نبود از چه بسوزى 

پرواز کن از سوز زمستان تو گذر کن


در شهر وفا نیست دلت خوش به چه باشد

دل بر کَن و از شهر به یکباره سفر کن


لبخند زنى چون به لبت چاره نباشد

باید که غم از ریشه بزد فکر تبر کن


یارى که ز دل رفت دگر باز نیاید 

امکان وصالش تو ز اندیشه به در کن


پایان قصه ها همه شیرین نباشد

فرهاد در آغاز قصه صرف نظر کن


صد تیر زند عشق که بر عاشق شیدا

یا عشق رها کن همه یا سینه سپر کن


دل هم که چو شب تار شده ماه ندارد

برگیر غبار از دل و شب را تو سحر کن


عمرى است در اندیشه ى فردا تو نشستى

امروز تو برخیز و جهان زیر و زبرکن


در روز عاشوراى حسینى التماس دعاى ویژه دارم براى سلامتى همه ى مریض ها

دلا تا کى تو در غفلت بمانى
شوى محزون تو در محنت بمانى

بیا خورشید را در آشِنا  بین
چرا شب ها تو در غربت بمانى  

  چو یارت نور باشد پس سزا نیست
که بى یارت تو در ظلمت بمانى

مقامت دل که در هفت آسمان است
بگو تا کى در این هجرت بمانى

تو چون پروانه در سجده سفر کن 
اگر خواهى که در رکعت بمانى 

 تو در پرواز هر دم عاشقی کن
بسوزان جان که با عشقت بمانى

چو آیینه که شد در بند صورت
نشاید بند آن صورت بمانى

چو آیینه تو خود بینى ندارى
تلاشى کن بر آن خصلت بمانى

حکایت ها شد از آن حسن یوسف 
شنیدى چون تو در حسرت بمانى

تو مى دیدى اگر آن حسن یوسف
نه در صورت که در سیرت بمانى

که یوسف را خدایش پادشه کرد
ز حکمت ها تو در حیرت بمانى

اگر دانى خدا حکمت بداند
تو راضى هم به هر حکمت بمانى

نه مى در خانه ام باشد نه میخانه عیان باشد

نه ساقى سوى من آید نه مطرب در میان باشد


ولى من مست و مدهوشم همى رقصم همى نوشم

که باده جوشد از چشمت چو یک چشمه روان باشد


چو دریایم که بى ساحل پریشان حال و آشوبم

چو آید موج گیسویت پریشانى ز آن باشد


لبانت را به یک خنده تو بگشا باز چون غنچه

دل از لبخند شیرینت چو بلبل نغمه خوان باشد


مشامم را که با عطرت دوباره پر کنى امشب

گمانم باز در کویت نسیمى خوش وزان باشد


تو هرشب مى کنى افسون مرا با تار مو هایت

که صد افسانه در شب هاى موهایت نهان باشد 

 

سکوتى کرده کوهستان چو زخمش مى زند فرهاد 

بگیرد جان شیرینش که شیرین همچو جان باشد


اگر هر شب صدا پیچد مپندارید از کوه است

که فرهاد از همان یک زخم کهنه در فغان باشد


زلیخا را بگو در بند یوسف باش تا کابوس

به تعبیرش شود رویا اگر هم جان ستان باشد


اگر اشراف خون ریزند و خون گریند کم باشد

گران شد عشق یوسف خون بهایش هم گران باشد

در آخر هم عذر مى خواهم از دوستانم اگر بهشون سر میزنم اما دیر

و تشکر مى کنم از دوستانم که شعر هایم را مى خوانند که دارد جاى تقدیر

کاش رسم دنیا وارونه بود 

 با پاى سست پیرى 

به زمستان لغزنده ى عمر مى آمدیم

و شاهد زیبا شدن هر روز خود

 در آینه ى گذر ایام بودیم

و به تماشاى شکوفه هاى صورتى درخت امید

بر سکوى صبر مى نشستیم 

و نوید بهار جوانى را

از کوچ پرستو ها حس مى کردیم

در هیاهوى بازگشت پرندگان

کودکى سر در هوا از راه مى رسید 

گل هاى معطر جوانى را

با دستان کوچکش مى چید و پرپر مى کرد

و خبر از آغاز فصل بى خبرى کودکى مى داد 

و نسیم خوش مرگ 

گل برگ هاى پر پر شده به دست کودکى را

با خود از فرش خشتى روزگار

تا عرش کبریایى پروردگار 

مى بُرد

و چه خوشایند بود چنین رفتن

اى دل تو چه شهرى عجیبى هستى 
که از تو هیچ راه فرارى نیست
تمام کوچه هاى تو بن بست است
دیوارهاى تو 
به اندازه ى شعور و احساس پروانه بلند است
هیچ عابرى از کوچه هاى تنهایى تو
نمى گذرد
رویاى آواز پرندگان تو 
هنوز در قاب عکسى 
روى دیوارهاى احساست
در نطفه خفه شده است
هیچ چراغى روشن نیست
خبرى از زندگى نیست 
تو اسیر حصار عشقى هستى 
که به دور خود کشیده اى
و کسى به ملاقات تو نمى آید
اما 
تو هر روز پشت آن حصار ها 
در توهم خورشیدى که نیست 
منتظر باور کدام عابرى 
که سایه هاى وهم او را 
از افق هاى دور ببینى
باور کن شهر تو خرابه اى است از پس تاریخ
بر جاى مانده از جنگ هاى خونین 
باور کن تو قربانى نسل کشى دل هاى مهربان شده اى
اى شهر تاریک 
تو معناى روشن دل مردگى هستى


تا گل به سرخی می زند لبخند شور انگیز را

بلبل حکایت می کند آوای روح انگیز را


خورشید بالا می رود شبنم به گل سر می زند

باران می بخشد صفا اقلیم حاصل خیز را


دریا سلامی می کند موجی قیامی می کند

بخشد به ساحل زندگی صبحی نشاط انگیز را


پس عمر ما باشد چو گل از یک بهاری تا خزان

لبخند ما سرخی دهد دل های در پاییز را  


نقشی بزن خورشید را بذری  ز امیدی بکار

برخیز و از ریشه بکن سایه ی رعب انگیز را


آنگه چو دریا کن دلت غصه بشوی از ساحلت

باری دگر آغاز کن آن صبح مهرانگیز را


گفتند و گو شکرت خدا نعمت تو بخشیدی به ما

در ما دمیدی زندگی آن روح سحر آمیز را


زیبا تویی یکتا تویی گرمای مهر آسا تویی

از هیچ احیا می کنی هستی بهت انگیز را


راضی تویی مقصد تویی آن عشق بیش از حد تویی

راضی منم خوش می زنی تقدیر خیر آمیز را


گفتی که حکمت را خدا روزی تو اجرا می کنی

  روزی تو بر پا می کنی آن عدل صلح آمیز را


  پس من صبوری می کنم با زندگی خو می کنم

  یاد آورم دیدار ما در روز رستاخیز را

خدا عاقبت ما را با این همه پول به خیر کند:)

اول از همه این که خواستم معادلش رو به ریال حساب کنم مخم هنگ کرد

بعد خواستم بگم  ویلا، ماشین، هواپیما، اقیانوس و کره ی ماه رو می خرم بعد مخم گفت که چی؟

آن قدر زیاده که نمیشه چیزهای کوچک رو خرید

از خودم پرسیدم که واقعا چه چیزی در دنیا ارزش این مقدار پول رو داره؟؟؟؟؟؟؟؟

ههههه شد یه چالش دیگه:)

یه کم بیشتر فکر کردم با خودم گفتم ...

مهربانی، عشق، خدا، محبت، صمیمیت، لبخند، شادی

 پاکی، حیا، پهلوانی، مردانگی، منش، اخلاق

را بخرم مخم گفت زهی خیال باطل

آنقدرکمه که نمیشه چیزهای بزرگ رو خرید

بعد گفتم خدایا چه خوب که بهم این پول رو ندادیا عرضه ندارم خرجش کنم:)

ولی بعد به این نتیجه رسیدم که میشه با انجام دادن کارهای دنیای کوچکم

مثل شاد کردن بچه های کارشهرم، کودکان بی سرپرست کشورم،

 کودکان جنگ زده سیاره ام وکلی کاردیگه که میشه کلی دل رو شاد

کرد و لبخند رو روی لب نشوند

 چیزی بزرگ مثل آخرت رو خرید.

پس تکلیف معلوم شد من با این پول آخرتمو می خرم

 عاقبت به خیری رو می خرم

بعد گفتم خدایا پس این پولو بهم بده وقت زیادی ندارما:))خخخخ

لینک چالش علیرضا خان

و در آخر این آهنگ سینا حجازی ... شما داشتین ههه ما نداشتیم...:(


 

باموج گیسویى ز او دل همچو دریا مى شود

دریا منم ساحل که او دل در تماشا مى شود


دریا چه تن خسته رود با این که دل بسته رود

 آیا دمى تن خسته را ساحل تن آسا مى شود


دل را برید از نفس خود از هر چه شد نزدیک خود

دل داده بر ساحل که او از دور پیدا مى شود


دریا ملال آور شود از بس که یکسان مى رود

دریا چو بر ساحل رسد آن صحنه زیبا مى شود


از تاب گیسویش شبى دریا که بى تابى کند

تابش چه طولانى شده شب هم که یلدا مى شود


فردا به ساحل مى رسد گر او شکیبایى کند

قدرى تحمل بایدش امشب که فردا مى شود


دریا ز بس تنها شده  خود غرقِ تنهایى شده

بسیار باشد وسعتش اما چه تنها مى شود


وقتى که موجش چنگ برگیسوى ساحل مى زند

هر تار گیسویش غزل دریا خوش آوا مى شود


آن دم که دریا هم دلش با زخمه ات زخمى شود

خورشید سرخى مى دهد او غرق رویا مى شود


افسانه اى گفتم تو را از عاشقى دل دادگى

آن را نگه دارش به دل روزى مبادا مى شود


هر طور باشدعاشقى من یاد دنیا مى دهم

 روزى رسد شیدا شدن هم  رسم دنیا مى شود


هر کس که آمد سوى من جویا نشد احوال من

یعنى که عشق از واژه ها بیهوده معنا مى شود


هر فصل من در زندگى تنها غریبه دیده ام

اى آشِنا با فصل ها کى فصلِ آشنا مى شود