راز های ما

نا گفته ها بسیارند و ناگفته رازها بسیار تر

راز های ما

نا گفته ها بسیارند و ناگفته رازها بسیار تر

دلا تا کى تو در غفلت بمانى
شوى محزون تو در محنت بمانى

بیا خورشید را در آشِنا  بین
چرا شب ها تو در غربت بمانى  

  چو یارت نور باشد پس سزا نیست
که بى یارت تو در ظلمت بمانى

مقامت دل که در هفت آسمان است
بگو تا کى در این هجرت بمانى

تو چون پروانه در سجده سفر کن 
اگر خواهى که در رکعت بمانى 

 تو در پرواز هر دم عاشقی کن
بسوزان جان که با عشقت بمانى

چو آیینه که شد در بند صورت
نشاید بند آن صورت بمانى

چو آیینه تو خود بینى ندارى
تلاشى کن بر آن خصلت بمانى

حکایت ها شد از آن حسن یوسف 
شنیدى چون تو در حسرت بمانى

تو مى دیدى اگر آن حسن یوسف
نه در صورت که در سیرت بمانى

که یوسف را خدایش پادشه کرد
ز حکمت ها تو در حیرت بمانى

اگر دانى خدا حکمت بداند
تو راضى هم به هر حکمت بمانى

نه مى در خانه ام باشد نه میخانه عیان باشد

نه ساقى سوى من آید نه مطرب در میان باشد


ولى من مست و مدهوشم همى رقصم همى نوشم

که باده جوشد از چشمت چو یک چشمه روان باشد


چو دریایم که بى ساحل پریشان حال و آشوبم

چو آید موج گیسویت پریشانى ز آن باشد


لبانت را به یک خنده تو بگشا باز چون غنچه

دل از لبخند شیرینت چو بلبل نغمه خوان باشد


مشامم را که با عطرت دوباره پر کنى امشب

گمانم باز در کویت نسیمى خوش وزان باشد


تو هرشب مى کنى افسون مرا با تار مو هایت

که صد افسانه در شب هاى موهایت نهان باشد 

 

سکوتى کرده کوهستان چو زخمش مى زند فرهاد 

بگیرد جان شیرینش که شیرین همچو جان باشد


اگر هر شب صدا پیچد مپندارید از کوه است

که فرهاد از همان یک زخم کهنه در فغان باشد


زلیخا را بگو در بند یوسف باش تا کابوس

به تعبیرش شود رویا اگر هم جان ستان باشد


اگر اشراف خون ریزند و خون گریند کم باشد

گران شد عشق یوسف خون بهایش هم گران باشد

در آخر هم عذر مى خواهم از دوستانم اگر بهشون سر میزنم اما دیر

و تشکر مى کنم از دوستانم که شعر هایم را مى خوانند که دارد جاى تقدیر

کاش رسم دنیا وارونه بود 

 با پاى سست پیرى 

به زمستان لغزنده ى عمر مى آمدیم

و شاهد زیبا شدن هر روز خود

 در آینه ى گذر ایام بودیم

و به تماشاى شکوفه هاى صورتى درخت امید

بر سکوى صبر مى نشستیم 

و نوید بهار جوانى را

از کوچ پرستو ها حس مى کردیم

در هیاهوى بازگشت پرندگان

کودکى سر در هوا از راه مى رسید 

گل هاى معطر جوانى را

با دستان کوچکش مى چید و پرپر مى کرد

و خبر از آغاز فصل بى خبرى کودکى مى داد 

و نسیم خوش مرگ 

گل برگ هاى پر پر شده به دست کودکى را

با خود از فرش خشتى روزگار

تا عرش کبریایى پروردگار 

مى بُرد

و چه خوشایند بود چنین رفتن

اى دل تو چه شهرى عجیبى هستى 
که از تو هیچ راه فرارى نیست
تمام کوچه هاى تو بن بست است
دیوارهاى تو 
به اندازه ى شعور و احساس پروانه بلند است
هیچ عابرى از کوچه هاى تنهایى تو
نمى گذرد
رویاى آواز پرندگان تو 
هنوز در قاب عکسى 
روى دیوارهاى احساست
در نطفه خفه شده است
هیچ چراغى روشن نیست
خبرى از زندگى نیست 
تو اسیر حصار عشقى هستى 
که به دور خود کشیده اى
و کسى به ملاقات تو نمى آید
اما 
تو هر روز پشت آن حصار ها 
در توهم خورشیدى که نیست 
منتظر باور کدام عابرى 
که سایه هاى وهم او را 
از افق هاى دور ببینى
باور کن شهر تو خرابه اى است از پس تاریخ
بر جاى مانده از جنگ هاى خونین 
باور کن تو قربانى نسل کشى دل هاى مهربان شده اى
اى شهر تاریک 
تو معناى روشن دل مردگى هستى


تا گل به سرخی می زند لبخند شور انگیز را

بلبل حکایت می کند آوای روح انگیز را


خورشید بالا می رود شبنم به گل سر می زند

باران می بخشد صفا اقلیم حاصل خیز را


دریا سلامی می کند موجی قیامی می کند

بخشد به ساحل زندگی صبحی نشاط انگیز را


پس عمر ما باشد چو گل از یک بهاری تا خزان

لبخند ما سرخی دهد دل های در پاییز را  


نقشی بزن خورشید را بذری  ز امیدی بکار

برخیز و از ریشه بکن سایه ی رعب انگیز را


آنگه چو دریا کن دلت غصه بشوی از ساحلت

باری دگر آغاز کن آن صبح مهرانگیز را


گفتند و گو شکرت خدا نعمت تو بخشیدی به ما

در ما دمیدی زندگی آن روح سحر آمیز را


زیبا تویی یکتا تویی گرمای مهر آسا تویی

از هیچ احیا می کنی هستی بهت انگیز را


راضی تویی مقصد تویی آن عشق بیش از حد تویی

راضی منم خوش می زنی تقدیر خیر آمیز را


گفتی که حکمت را خدا روزی تو اجرا می کنی

  روزی تو بر پا می کنی آن عدل صلح آمیز را


  پس من صبوری می کنم با زندگی خو می کنم

  یاد آورم دیدار ما در روز رستاخیز را

خدا عاقبت ما را با این همه پول به خیر کند:)

اول از همه این که خواستم معادلش رو به ریال حساب کنم مخم هنگ کرد

بعد خواستم بگم  ویلا، ماشین، هواپیما، اقیانوس و کره ی ماه رو می خرم بعد مخم گفت که چی؟

آن قدر زیاده که نمیشه چیزهای کوچک رو خرید

از خودم پرسیدم که واقعا چه چیزی در دنیا ارزش این مقدار پول رو داره؟؟؟؟؟؟؟؟

ههههه شد یه چالش دیگه:)

یه کم بیشتر فکر کردم با خودم گفتم ...

مهربانی، عشق، خدا، محبت، صمیمیت، لبخند، شادی

 پاکی، حیا، پهلوانی، مردانگی، منش، اخلاق

را بخرم مخم گفت زهی خیال باطل

آنقدرکمه که نمیشه چیزهای بزرگ رو خرید

بعد گفتم خدایا چه خوب که بهم این پول رو ندادیا عرضه ندارم خرجش کنم:)

ولی بعد به این نتیجه رسیدم که میشه با انجام دادن کارهای دنیای کوچکم

مثل شاد کردن بچه های کارشهرم، کودکان بی سرپرست کشورم،

 کودکان جنگ زده سیاره ام وکلی کاردیگه که میشه کلی دل رو شاد

کرد و لبخند رو روی لب نشوند

 چیزی بزرگ مثل آخرت رو خرید.

پس تکلیف معلوم شد من با این پول آخرتمو می خرم

 عاقبت به خیری رو می خرم

بعد گفتم خدایا پس این پولو بهم بده وقت زیادی ندارما:))خخخخ

لینک چالش علیرضا خان

و در آخر این آهنگ سینا حجازی ... شما داشتین ههه ما نداشتیم...:(


 

باموج گیسویى ز او دل همچو دریا مى شود

دریا منم ساحل که او دل در تماشا مى شود


دریا چه تن خسته رود با این که دل بسته رود

 آیا دمى تن خسته را ساحل تن آسا مى شود


دل را برید از نفس خود از هر چه شد نزدیک خود

دل داده بر ساحل که او از دور پیدا مى شود


دریا ملال آور شود از بس که یکسان مى رود

دریا چو بر ساحل رسد آن صحنه زیبا مى شود


از تاب گیسویش شبى دریا که بى تابى کند

تابش چه طولانى شده شب هم که یلدا مى شود


فردا به ساحل مى رسد گر او شکیبایى کند

قدرى تحمل بایدش امشب که فردا مى شود


دریا ز بس تنها شده  خود غرقِ تنهایى شده

بسیار باشد وسعتش اما چه تنها مى شود


وقتى که موجش چنگ برگیسوى ساحل مى زند

هر تار گیسویش غزل دریا خوش آوا مى شود


آن دم که دریا هم دلش با زخمه ات زخمى شود

خورشید سرخى مى دهد او غرق رویا مى شود


افسانه اى گفتم تو را از عاشقى دل دادگى

آن را نگه دارش به دل روزى مبادا مى شود


هر طور باشدعاشقى من یاد دنیا مى دهم

 روزى رسد شیدا شدن هم  رسم دنیا مى شود


هر کس که آمد سوى من جویا نشد احوال من

یعنى که عشق از واژه ها بیهوده معنا مى شود


هر فصل من در زندگى تنها غریبه دیده ام

اى آشِنا با فصل ها کى فصلِ آشنا مى شود


 «وظیفه شعر این است که به انسان‌ها کمک کند زندگی کنند.»

 «تخیل تنها قدرتی است که انسان با آن بر طبیعت برتری دارد» و شعر عالی‌ترین نوع بروز این قرت است. «والاس استیونس»، شاعر آمریکایی قرن بیستم 

بین تمام نظرات من با این دو نظر بیشتر موافقم 

در مورد نظر اول نمونه ى بارز و عالى این نوع شعر را ما در شعرهاى مولانا مى خوانیم واقعا با شعرهاى مولانا مى توان متفاوت زندگى کرد
پیشنهاد مى کنم به لینک  زیر سر بزنید توضیحات شعر مولانا رو گوش کنید و زندگى خود رادگرگون کنید.
و در مورد نظر دوم باید بگویم که این براى من ملموس تر است من باید تخیلم و حسم را در شعر بروز دهم و نمى دانم شما تجربه گفتن شعر را دارید یا خیر اما چنان در زمان گفتن شعر بشاش و رها مى شوم که دوست دارم تمام لحظات زندگى ام همانطور باشد کلمات خودشان به ذهن هجوم مى آورند و تو یک اثر هر چند خوب یا بد خلق مى کنى و خالق چیزى بودن چنان فوق العاده است که حاضر نمى شوى آن را با چیزى عوض کنى!!
این از من حالا شما هم میتونید نظر بدید که اهمیت شعر در زندگى چیست؟؟

دیدم تو را من ناگهان شوریده دل پژمرده جان

رویم چو برگى در خزان از غم شده زردى عیان


دیدى تو خود رخساره را حاشا مکن آن لحظه را

ای کاش دانى چاره را سرخى ببخش از لب به آن


افتان و خیزان مى روم من مست و بى جان مى روم

افتان و لرزان مى شود پیرى که دیده صد خزان


این سوی و آن سو مى روم با باد هر سو مى روم

از کوى خود گم مى شوم تا یابم از کویت نشان


شد گر چه گل ریزان من با عشق بالا مى روم

من پاى کوبان مى روم در راه عشقت جان فشان


عشقت زده آتش به جان آشفته شد دل هم ز آن

مى چرخم از توفان آن مى افتم از پا ناتوان


از بس که بى مهرى به من باران گرفته چشم من

ابرى شده خورشید هم در سوگ رفته مهرگان


گاهى نشینم خاک را گه مى روم افلاک را

برگى که باشد در خزان آخر ندارد آشیان


دانم که باد آورده را هم باد با خود مى برد

عطرى که آمد سوى من با باد شد سویت روان


از عشق مجنون مى شوم در خاک مدفون مى شوم

از یاد لیلى مى روم دیگر نبینم آسمان


دیدم به رویا من شبى پاییز را سبزى دهى

تعبیر رویایم تویى یک شب بیا نزدم بمان


گفتم تو را من پیش تر در خاک مدفون مى شوم

با ریشه پیوندم بزن احیا مرا کن دل ستان

 

تا آمدم مجنون شوم لیلی که خود افسانه شد

 دیوانگى شد زندگى، آخر که را دیوانه شد


یک بار من کردم نظر با چشمِ دل نی چشم سر

تکرار کردم تا سحر، دل هم تماشاخانه شد


دیدم چو چشمت ناگهان نرگس شکوفا شد ز آن

مستی بچرخاند مرا جانم همی مستانه شد


در روز دیدارت که من، اشکی ز شوقت داشتم

لبخند بر لب مى زدم مجلس بسی شاهانه شد


محتاجِ چشمانت شدم شاه از گدایى من شدم

اشکم بریزد با وفا باقی همه ویرانه شد


آشفته گیسو می وزد اقبال من بر آینه 

بی تاب شد طوفان ز آن دیوانگی جانانه شد


موجش که بر ساحل رسد دریا به پایان می رسد

دل غرق آرامش شود جانم همه شکرانه شد


سازم چو کاخى در دلت در کنج تنها ساحلت

ناگه تو رفتى بى خبر کاخم به دل غم خانه شد

  

غصه به جانم ریشه کن، ای شمع اکنون گریه کن

ای یار آتش زن مرا جانم تو را پروانه شد


 روزی تو می آیی که من دیگر نه جان دارم نه تن

خوش آمدی ساقی بیا افسوس پر پیمانه شد


دل با دلت شد آشنا با عقل مدهوشت شدم 

یادم نیامد هیچ کس رویا شبی بیگانه شد

وقتى که دل تنگت شَوم دل را به دریا مى زَنم

در دل ترانه هم چو نى با سازِ شیدا مى زنم


گوید چو مى آیى صبا همره شدم با غنچه ها

شب را رها کردم دم از خورشید فردا مى زنم


عشقم تو را افزون تر از بلبل به گل ها مى شود

فریاد دوسَت دارم از دل شد که رسوا مى زنم


عاشق مَنم معشوق کو، لیلى مَنم مجنون کجا

جایى که او باشد مَنم میخانه آن جا مى زنم


لحظه ىِ دیدارت شود چشمم که روشن مى شود

غم را رها من مى کنم شادى به سُرنا مى زنم


دیدى سحر شد پس بیا شب در به در شد پس بیا 

تنها شدی من هم پل از تنها به تنها می زنم


چشمم به عکست خیره شد داغم ز دورى تازه شد

من بوسه ام را بر رُخت آرام و زیبا مى زنم


آهى کشیدم کز دلم ناگاه توفانى شدم

بارد چو باران از سما اشکم به سیما مى زنم


عاشق شدم من بى وفا با من تو کردى صد جفا

من صحبت از حُسنت که در، پنهان و پیدا مى زنم


عشقت که دل را معجزه یادت به یادم خاطره

امشب نیایى تا سحر من سر به رویا مى زنم


من عاشقی دل خسته ام دیوانه ای سرگشته ام

محبوب من رفت از برم مجنون لیلی گشته ام


آخر کجا باشد مرا درمان این دیوانگی

لیلی نیامد بهر من دنبال لیلی رفته ام


مرهم تویی همدم تویی درمان دردم هم تویی 

دردم که بی درمان و من از هجر لیلی خسته ام


لیلى تو رازم را مگو رازى که من گفتم تورا

من رازها دارم ولى تنها به لیلى گفته ام


دل را نمی دادم کسی دل هم نگیرم از کسی

دل را که با زنجیر بر زندان لیلی بسته ام


خود را در آغوشش زدم همسان آن پروانه ها

بی بال جانم را در آن آغوش لیلی کشته ام


خود گر چه می دانم خدا لیلی نمی خواهد مرا

در راه عشقم پنبه را با یاد لیلی رشته ام


آن خشت خامم از قضا سر شد جوانی پر خطا

با آتشى از فتنه ی لب های لیلی پخته ام


از خواب من یک شب گذر کردی و شب های دگر

خوابم نمی آمد اگر از عشق لیلی خفته ام


رویای در خوابم شدی من مست آن رویا شدم

لعنت به بیداری که از رویای لیلی رسته ام




خیلی وقت بود جای آهنگ خالی بود

تقدیم به همه ی دوستای گل وبلاگی

راستی به گروه دوستان وبلاگ نویس در لینک زیر بپوندید

**لینک**


آهنگ تو که حساسی رضا صادقی و بابک جهانبخش

مجنون ترین لیلى شدم مجنون کجا رفتى بگو

از هجر جانا من شدم دلخون کجا رفتى بگو


دل بر تو بستم نازنین یک دم تو بازآ و ببین

در کلبه ى احزان شدم محزون کجا رفتى بگو


یوسف تو باشی عشق من همچون زلیخا می شود

امشب ز بتخانه روم بیرون کجا رفتى بگو


از عقل تا دیوانگى تنهاى تنها مى روم

صد ساله ره یک شب روم اکنون کجا رفتى بگو

 

دریاى بى آبى شدم آن دم که شورآبى شدم

مرگى بیامد بد تر از هامون کجا رفتى بگو


اى عاشقان اشک مرا لبخند یارم پاک کرد

اشکم ز آن لبخند شد مفتون کجا رفتى بگو


رفتى نگاهم مات شد مبهوت آن یک راه شد

راهى دگر رفتى شدم مغبون کجا رفتى بگو


پیش از وصالت مرگ من گر باز آید سوى من

من مرگ را هم مى کنم مدفون کجا رفتى بگو


با من نگفتى مى روى از عشق حرفى مى زدى

بر عشق خود زین رو شدم مظنون کجا رفتى بگو


من شعر را احساس را با خاطرت گویم ولى

بازآ که آهنگش کنى موزون کجا رفتى بگو

این شعر رو با وزن دیگرى ولى با مفهومى نزدیک به یکى از شعرهاى اخیر وبلاگ نوشتم 

و قدردان کسى هستم همیشه یاریم مى کند.

من آماده بودم که عیبت بگویم

تو گل تر ز آنى که خارت بجویم


چو خواهم که رویت ببینم نگارا

از آن رو که ماهى به شب ره بپویم


سیاهى چشمت به شب هم نماند

که شب هم ز آن رنگ بازد چو مویم


ز هجرت نمانده غبارى به چشمم

به اشکم غبارى ز دل هم بشویم


دعا کن که روزى، اشک شوق ریزم

در آن روز، وصالت شود آب رویم


بسى چاه گشتم که یوسف ببینم

به یادم نیامد که خالى سبویم


نبودى و غم ها به جانم نشیند

چو آیى به پا خیزد از خلق و خویم


به هر جا که رفتم دگر خود ندیدم

که آن آینه دق شده رو به رویم


تو بودى که هر شب به یادش بخوابم

همانى که خواهم بیاید به کویم


امیدى به دیدار یوسف ندارم

به چشمان کورم که عطرش ببویم



خواب به چشمانم نمى آید
انگار آن هم رفته هوایى بخورد
مثل دل که رفت هوایى بخورد 
و عاشق شد
از آن روز دیگر کسى دلِ من را ندید
دلم گم شد 
در هیاهویى که چشم تو بر پا کرده بود،گم شد
امشب خوابِ من هم نیست
اوهم عاشق رویا شد
اوهم گم شد
از حیرانى چشم من 
پیداست که سه گم شده دارد
نخست چشم تو را گم کرد
و هم زمان دل گم شد
و حال که خواب هم نیست
مى دانم پیدا کردن چشم تو
ارزش این همه گم شدن را دارد
اگر چشم تو را پیدا نکنم
من خودم را هم گم می کنم
 گور مى کنم
و اما تو
تو جعبه ى گم شده هاى من هستى
هر چه گم می شود می دانم که پیش توست
دل و خواب هر دو به سوی تو پرواز کردند
چشم تو خواب و دل من را جلد خود کردى 
مجنون تو شدم
عقل هم دیگر ندارم
هر چه از من باقى مانده با خود ببر
به جای آن چشمت را بیاور
هر چند مى دانم در این معامله 
باز هم تو ضرر مى کنى


مجنون ترین لیلى گشتم نیامدى

بار سفر از جوانى بستم نیامدى


گفتى که من دل سپردم بر جهان خویش

من دست از این دنیا شستم نیامدى


فاصله از عقل تا مرز جنون زیاد است

صد سال راه به شبى رفتم نیامدى


یوسف تو باش من که زلیخا شدم تو را

تنها بتى که من بپرستم نیامدى


گفتى که باز مى آیى گر تو را جویم

نزدیک و دور را جستم نیامدى


سخن از عشق که نباشد خوش است سکوت

با هر زبان سخن از آن گفتم نیامدى


باور کن اشک و آه من از چشم هم گذشت

لبخند هم که گرفته ماتم نیامدى


رفتى نگاه من مات به قطار ماند

من تا قطار بعدى هستم نیامدى


کارم تمام است مرگ آمد سراغ من

از مرگ هم مهلتى بگرفتم نیامدى

من گذشتم از عشق دل اما نمى گذاشت

رفتم از عشق بگویم که حیا نمى گذاشت


چه کنم زمان چو رودى گذرد پر از شتاب

تا نوشم از جوانى دنیا نمى گذاشت


از دور ساحل عشق آرام مى نمود

امواج گیسویت دریغا نمى گذاشت


همه تن سراب مى دیدم در میان کویر

چشمت خدا گر آبى دریا نمى گذاشت


هر بار دل، مرا برد به آستانه عشق

افسوس که این پا و آن پا نمى گذاشت


باز آمدم به دیدار تو آشتى کنم

هربار ماجراى آن دعوا نمى گذاشت


کاش تقدیر، من را بر دل تو مى نوشت

من را جدا تو را تنها نمى گذاشت


تو بیا که آسمان ابرى شد مثل دلم

باران مجال بارش اشک را نمى گذاشت


یوسف ز بند که رهایى را نمى چشید

گر پا به دام عشق زلیخا نمى گذاشت


آغوش توست رویایم به وقت مرگ من

مى خواستم بمیرم رویا نمى گذاشت


من گلِ عشق را هر روز پرَ پرَ می کردم 
تا به دوست داشتن تو برسم
و هر بار که گلبرگی را 
از شاخه ی آن جدا می کردم
 از خود می پرسیدم
دوستم دارد؟
دوستم ندارد؟
گاهی با خود می اندیشم 
چون که گلبرگ را از شاخه جدا می کنم
آهی می کشد و من را نفرین می کند
برای همین هر بار می رسم به "دوستم ندارد"
کسی نمی دانست 
گلِ عشق باید چند گلبرگِ دیگر داشت 
تا می رسیدم به "دوستم دارد"
کاش بودی
کاش بودی و سرت را روی دامانِ من می گذاشتی
 و باز هم گل هایِ عشق را روی آن می کاشتی
آخر چیزی به پاییز دامانم نمانده است
گل ها دیگر عطر گذشته را ندارند
همه را خودم پرَ پرَ کردم
خاطره ها کم رنگ شده اند
تو آن ها را از قلبم پاک کردی
کاش بودی تا برایت ترانه می خواندم
برایم ترانه می خواندی
پرنده های دامانم دیگر ترانه نمی خوانند
تنها چیزی که دارم و دوستش دارم
رویای داشتنِ توست
اگر امشب هم نیایی 
رویا می میرد
رویا که بمیرد 
دامانش چه گل عشق داشته باشد
چه نداشته باشد
فرقی ندارد
پوسیده خواهد شد



نفرین بر عشق که من را عاشق کرد

اى عشق جفاکار این تو بودى 

که من را زیر آوار دیوار جدایى رها کردى

اى عشق بى رحم این تو بودى 

که من را از من هم جدا کردى

من که سال ها تن پوشى از تنهایى 

براى خود تنیده بودم

 سرد بود اما همیشه بود

آمدى که آغوش تو مرا گرم کند 

گرم بود اما هرگز نبود

اکنون نه گرماى آغوش تو را حس مى کنم

نه سرماى تن پوش تنهاییم را 

آغوش تو وعده ى بعیدى بود که به من دادى

تن پوش هم که در آغوش تو به جا ماند

اکنون نه خیال تو من را تنها مى گذارد 

نه تنهایى به خیالم مى آید

تنهایى من را برگردان

بس که رویاى با تو بودن را بافتم و شکافتم

توانى ندارم که تنهایى را از نو ببافم