چرخ و فلک روزگار

کاش کابوس زندگی با رویای مرگ تمام شود.

این روزها حس می کنم زمان جای رویاها و کابوس هایمان را تغییر داده چیزی که چند سال پیش برایم رویا بود کابوس این روزهایم شده است.کاش دوباره بتوانم دلیلی برای زندگی و ادامه پیدا کنم.وگرنه مجبورم زیر چرخ زندگی که مدام در حال حرکت است له شوم.
ما محکوم به زندگی هستیم ... ما را به زمین تبعید کرده اند.
چقدر بد که شروع و پایان این دوره سخت به اختیار ما نیست...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
رویا رویایی

حکایت غزل حکایت من است...

 

این غزل عجیب به دلم نشست

حتما از دل شاعرش بیرون آمده که لاجرم بر دل من نشسته 

حکایت این روز های منه که هیچکس منو نمی فهمه...

گفتن خیلی چیز ها بی فایدست چون درکش برای دیگران سخته

پس بهتره تا حالا که نگفتیم باز هم نگیم...

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند

معنی کور شدن را گره ها می فهمند

 

سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین

قصه تلخ مرا سُرسُره ها می فهمند

....

 

غزل از: کاظم بهمنی


از کتاب: پیشآمد / نشر شانی / چاپ ششم 1392


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
رویا رویایی

پس از تو ...

 

رفتن بد نیست ...اما اگر کسی که می رود از اول بداند کد  می خواهد برود...
آه...این دیگر عادلانه نیست...

قلبم تحمل ظهور شاعرانه تو را نداشت...
قلبم طاقت حضور عاشقانه تو را نداشت...
قلبم رفتن تو را باور نداشت...
و چشمم هنوز به خاکستر آتشی دوخته شده که تو افروخته بودی...
سرده ... خیلی سرد ه ... نمی توانم تحمل کنم

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
رویا رویایی

خود واقعی ما چه شکلی است?

 
یک لحظه ها یی توی زندگی هر کسی هست که تو می خندی ولی ته دلت غمگینه
 یک صورتک مسخره ... یک خنده ی احمقانه ای که به زور روی لبات نشسته 
 و تو نمیخوای لو بره که تو ی دلت چه خبره
و به آن خنده , قاه قاه رو اضافه می کنی. 
به جای اینکه حالت خوب بشه حالت بد می شه که توی این دنیا
تا بخندی همه هستن ولی وقتی که می خوای درد دلت رو بگی کسی نیست
کسی نمونه که از بار غمت کم کنه ... کاش هیچ وقت مجبور نبودیم
خنده های الکی تحویل هم بدیم وخودمون بودیم
 به راستی ما هر روز چند نقاب به صورت می زنیم
خود واقعی شما چه شکلی است???
 فکر کنم تنها جایی که به واقعیتمون نزدیکیم وبلاگ هامونه!
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
رویا رویایی

بعد از تو ... زمستان رد پای قلب من

وقتی به پشت سرم نگاه می کنم ...

بعد از تو قلبم هرجا که پا می گذارد عجیب زمستان می شود ...

امروز تمام نوشته هایم را مرور کردم از آن سال های آشنایی با تو تا حال اثری از تو نیافتم!

حا ل که  دیداری مجدد , صندوقچه ی خاک خورده غرق دریای مرا باز کرد, در نوشته هایم حضور یافتی!

 کاش در همان سال ها آتشی را که حضور گرم و صمیمیت,  به قلبم زده بود, 

سایه ی حجیم ترس ها خاموش نمی کرد !

 تا زودتر از این , در برگ های اولین دفترچه کوچکم , بزرگ می آمدی!

 با اینکه سال ها گذشته از زمان دلداگی من, هنوز با دیدنت قلبم از شوق قوی تر از جای خود در می آید  و مرا رسوا می کند ... دیوانه!

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
رویا رویایی

ازم نخواه با تو بمونم ...

 گاهی نمی شود تمام واقعیت را گفت ...
چون ممکن است به قیمت از دست دادن کسی تمام شود که تمام دنیا  توست...
چقدر سخت است انتخاب دو راهی داشتن تو با نداستن حقیقت و رفتن تو با دانستن آن
شاید بهتر باشد بدون این که چیزی بگویم بروم تا شاید یک عمر اگر چه با دلگیری ولی دوستم داشته باشی...
به قول ناصر عبداللهی عزیز ***
(از من نخواه با تو بمونم...
 تو هیچی از من نمی دونی... 
اگه بگم راز دلم رو...
 تو هم کنارم نمی مونی...)


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
رویا رویایی

نگاه معنا دار....

 یکی را دوست می دارم...
 ولی افسوس که او هرگز نمی داند... نگاهش می کنم تا شاید از نگاهم بخواند که او را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند.
 به برگ گل نوشتم که تو را ای محبوب دوست می دارم...
 ولی افسوس , او گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند.
 صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت به دلدارم بگو ای عزیز تو را من دوست می دارم 
ولی افسوس ز ابر تیره برقی جست و گفت قاصد را میان ره بسوزانید ... افسوس

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
رویا رویایی

وجدان ...

آدم ها در زندگی حتما اشتباه می کنند 

 بعضی ها زود به اشتباه خود پی می برند 

 بعضی ها نه !!!

 بستگی به  وجدانت دارد 

اگر خودت آن را به خواب ببری

 آن هم می خوابد...

 و دیگر به تو هشدار نمی دهد 

تو هم در چاه اشتباه بیشتر فرو می روی 

 اما اگر وجدانت بیدار باشد مدام به تو طعنه می زند 

 به قلبت نیشتر می زند که اشتباه می کنی

 تو به خودت می آیی ...دست از آن کار می کشی 

پس هیچوقت برای وجدانت لا لا یی نگو!!!!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
رویا رویایی

بغض با طعم بادام زمینی ...

چشمانم را بستم...

 تا تو حلقه اشک چشمانم را نبینی...

 اما اشک نامردی کرد و بر روی گونه نشست تا شاید تو آن را ببینی...

 اما تو باز آن را ندیدی و آن خودش را به چانه رساند تا تو آن را ببینی...

 ولی تو حرمت آن را شکستی و آن به زمین افتاد و محو شد...

 و من شروع کردم به خوردن بادام زمینی و نمی دانم

چه زمانی می شود که دیگر بغضم را با بادام زمینی نخورم 

و های های بی آنکه نگران باشم دفترم را اشک باران کنم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
رویا رویایی

لبخند خدا .... قیصر امین پور

پیش از این ها فکر می کردم خدا
خانه ای دارد میان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها 
خشتی از الماس و خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور

ماه، برق کوچکی از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
رویا رویایی